تبليغاتX
از یاد رفته

مباني روان‌شناختي برنامه‌ريزي آموزشي و درسي

چکيده

در اين مقاله به بررسي مباني روان‌شناختي برنامه‌ريزي آموزشي و درسي پرداخته‌ايم که پس از شرح واژگان وارد بحث اصلي شده‌ايم يکي از واژگان مهم و کليدي مبنا است که در علوم تربيتي عبارت است از بحث از موقعيت، امکانات و محدوديت‌هاي انسان و ضرورت‌هايي که زندگي او را همواره تحتِ تاثير قرار مي‌دهد يا به تعبيري مباني هست‌هايي است که از آن بايدها و نبايدها (اصول) اتخاذ مي‌شود. در قسمت برنامه‌ريزي آموزشي و درسي که با يادگيري فراگير سروکار دارد، در رويکردهاي مختلف، مانند مباني فلسفي، اجتماعي روان‌شناسي و... مورد بررسي قرار مي‌گيرد، که از ميان اين مباني تنها به مباني روان‌شناسي اکتفا مي‌کنيم که در روان‌شناسي نيز در مکاتب مختلف روان‌شناسي بحث مي‌شود که در اينجا تنها به ديدگاه مکاتب شناختي، رفتارگرايي، انسان‌گرايي و روان‌شناسي رشد پرداخته‌ايم زيرا هر کدام از اين مکاتب ياد شده در مورد يادگيري و نيازهاي انسان سخني دارند که در برنامه‌ريزي درسي و آموزشي کاربرد فراوان دارد و بايد برنامه‌ريزان اين خصوصيات را در نظر داشته باشند تا در هر زمينه انسان‌هاي متخصص، کارآمد و متعهد تربيت شوند.

کليد واژه. مباني، آموزش، تدريس، روان‌شناسي، رفتار، برنامه‌ريزي، برنامه‌ريزي درسي و آموزشي، شناخت، جوان و کودک.

مقدمه

هر نظريه بر اساس مبنايي به‌وجود مي‌آيد، از اين رو مباني داراي اهميت است و برنامه‌ريزي آموزشي و درسي بنا به تاکيد اساتيد اين فن جايگاه بسيار مهم دارد زيرا سرنوشت جوامع در گرو فراگيراني است که از مهم‌ترين مراکز فرهنگي يک کشور فارغ مي‌شوند که برنامه‌هاي آموزشي اين مراکز را در هر کشور برنامه‌ريزان شکل مي‌دهند و بر اساس آن افراد يک جامعه رشد مي‌کنند، هر جامعه نيازمند انسان‌هاي متخصص، متعهد و اهل علم و عمل است که هم بتوانند فرهنگ جامعه و دين شان را حفظ کنند و هم آن ملت را از وابستگي‌هاي علمي و عملي نجات بخشند، افرادي داراي اين قابليت تنها زماني تربيت مي‌شود که به خصوصيات و قابليت‌هاي افراد توجه شود، در اين خصوص دانش روان‌شناسي جايگاه بسيار مهم دارد زير اين دانش عهده دار آن است که بيان کند چه چيزي را در چه شرايطي مي‌توان آموخت و راه سهولت آموزش کدام است و قابليت افراد براي فراگيري در چه شرايط و زمان و مکان افزايش مي‌يابد و يا در چه اوضاع و احوالي مي‌توان راحت‌تر آموخت و نيز در دانش روان‌شناسي بررسي مي‌گردد که افراد چگونه مي‌توانند به سازگاري اجتماعي بالاتر دست يابند، چگونه روحيه کاري يا به تعبيري وجداني کاري افراد رشد مي‌کند و چگونه مي‌توان در انسان‌ها براي کاري انگيزه ايجاد کرد. زيرا همان گونه که در تعريف اين دانش گفته‌اند روان‌شناسي است که به مطالعه علمي رفتار و فرايندهاي ذهني مي‌پردازد که رفتار نيز حوزه و قلمرو گسترده دارد افزون بر اينکه فرايند ذهني شامل بسياري از مباحث يادگيري و روحي و رواني مي‌شود که مي‌توانند برنامه‌ريزان آموزشي و درسي آن را در اختيار گرفته و با اين مباني نه تنها به کشور خويش بلکه به انسانيت نيز خدمت کنند زيرا امروزه به دانش‌ها به عنوان يک وسيله نگريسته مي‌شود که افراد ضد دين از آن استفاده مي‌کنند تا باورشان را در جامعه حاکم سازند و افراد ديندار و برنامه‌ريزان دلسوز نيز مي‌توانند از يافته‌هاي اين دانش استفاده برند و مراکز فرهنگي را غني‌تر سازند و در ابعاد معنوي و دينداري و امنيت روحي و رواني مردم بيفزايند، به دليل اينکه اگر افراد با تخصص بالا تربيت شوند ولي در کنار تخصص تعهد و امانت داري نباشد ميان مردم و متخصصان پيوندي ايجاد نخواهد شد. علوم انساني ابزار بسيار مناسب هستند تا به اين اهداف مهم تحقق بخشند و در انسان‌هايي که داراي تخصص هستند، تعهد را نيز رشد دهند. 

اين نوشته از سه مبحث اصلی و فصل گونه تشکيل گرديده است که در بحث اول تحت عنوان کليات اهمیت این بحث را بررسی کرده‌ایم و در ذیل مفاهيم، واژگان و مفاهيم کليدي و کاربردي در اين بحث را شرح داده‌ايم و در فصل يا مبحث سوم تحت عنوان کاربردهاي روان‌شناسي به عنوان مبانی در برنامه‌ريزي آموزشي مباحث مربوط به روان‌شناسي به اختصار بررسي گرديده است. اگرچه در رابطه با اصل برنامه‌ريزي درسي و آموزشي کتاب‌هاي فراوان وجود دارد ولي در رابطه با بحث مباني روان‌شناختي، کتاب و نوشتة مستقل بسيار کم وجود دارد. از اين رو درعين بضاعت اندکِ نگارنده، منبع اندک نيز بر آن افزوده شد که از خوانندگان محترم تقاضا داريم افزون بر راهنمايي‌ها و بيان کاستي‌های مقاله، از نقص‌هاي نگارنده نيز چشم پوشي کنند.

در پايان اميدواريم خداوند منان اين تلاش ناچيز را قبول فرمايد و مورد رضايت امام زمان7 قرار گيرد.  

1. کليات

در ذيل اين عنوان پس از بيان اهميت بحث از مباني و برنامه‌ريزي، بايد برخي از مفاهيم روشن شود که در اين مقاله به کار مي‌رود و پس از آنکه اين مفاهيم مشخص گشت، مي‌پردازيم به اصل بحث مباني روان‌شناختي.

1. 1. اهميت بحث

از آنجا که مباني در هر علم اهميت فراوان دارد ولي مباني روان‌شناسي در برنامه‌ريزي آموزشي و درسي بيش از پيش اهميت مي‌يابد زيرا از يک طرف خود برنامه ريزي در زندگي انسان اهميت ويژه دارد و از طرف ديگر مباني روان‌شناسي داراي اهميت بسيار بالا است به دليلي که در مباني روان‌شناختي با ويژگي‌هاي شخصيتي انسان سر و کار داريم از اين رو در ذيل به اختصار اهميت اين مباحث را بيان مي‌کنيم و آنگاه به ادامه بحث مي‌پردازيم.

1. 1. 1. اهميت مباني روان‌شناختي

همان‌گونه که ياد شد، مباني هست‌هايي است که بر اساس آن اصول و بايدها و نبايدهاي تدريس شکل مي‌گيرد از اين رو اگر کسي از يافته‌ها و هست‌هاي روان‌شناسي بي‌اطلاع باشد، يا اصلا نمي‌تواند اصول وضع کند و يا اگر اصولي براي کارش داشته باشد، اين اصول ناقص خواهد بود از اين رو گفته‌اند: «عدم آگاهي بر رسالت آموزش و پرورش، و عدم اطلاع از نظريه‌ها و يافته‌هاي روان‌شناسي در بارة يادگيرندگان در زمينه‌هاي توانايي‌هاي فطري و تفاوت‌هاي آنها در افراد، خود تصوري، شيوه‌هاي شناختي، آفرينندگي، فرايندهاي تفکر، تاثير محيط اجتماعي، اقتصادي، و رشد عواطف بر يادگيري آنان، به طور مسلم در برنامه‌ريزي درسي، و تعيين انتخاب موضوع و محتوا، و فعاليت‌هاي آموزشي تاثير انکار ناپذيري دارد.» (تقي پور ظهير، علي، 1385، مقدمه‌اي بر برنامه‌ريزي آموزشي و درسي، ص71.)

در عين اينکه مباني بر اساس مکاتب مختلف روان‌شناسي و رويکردهاي مختلف به وجود مي‌آيد، در اينجا از مباني سخن خواهيم گفت که تا حدودي جهاني و پذيرفته شده و در عين حال با انديشه‌هاي ديني موافق باشد در اين مقاله بحث خواهد شد که در ادامه چهار رويکرد مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

 

2. 1. 1. اهميت برنامه‌ريزي در زندگي

برنامه‌ريزي در زندگي انسان‌ها بسيار اهميت دارد، زيرا بدون برنامه ريزي انسان‌ها در زندگي با مشکل مواجه خواهند شد، زيرا ضرورت برنامه‌ريزي براي هر سازمان و مؤسسه‌اي به اندازه‌اي روشن است که نيازي به تبيين و توجيه ندارد. همين قدر مي‌توان گفت که «برنامه‌ريزي» براي سازمان به اندازه تنفس براي يک موجود زنده اهميت دارد؛ زيرا اگر در يک سازمان کارها بر اساس برنامه‌ريزي پيش نرود، مديران و کارکنان آن بايد دايم با مشکلات دست و پنجه نرم کنند و بيشتر توان و تلاش خود را به جاي تحقق اهداف، صرف دفع دشواري‌هاي روزمره کنند و از رسيدن به اهداف باز بمانند. (محسن پور، بهرام، 1387، مباني برنامه‌ريزي آموزشي، ص106.)

3. 1. 1. اهميت برنامه ريزي آموزشي

برنامه ريزي آموزشي و درسي در جهات مختلفي از زندگي انسان‌ها کاربرد دارد و حوزه‌هاي مختلف زندگي انسان نيازمند برنامه‌ريزي درست و مطلوب آموزشي و درسي است چه از جهت اقتصادي چه از جهات سياسي، و چه از جهات اجتماعي و جهات ديگر و اين اهميت در کشورهاي اسلامي مضاعف مي‌شود زيرا در کشوري که مي‌خواهد ارزش‌هاي ديني و اسلامي پاس داشته شود بايد به وسايل و ابزارهاي روز مجهز باشد و از طرفي هم بتواند فرهنگ، سنت و ارزش‌هاي خويش را روشمند و با برنامه حفظ نمايد و اين ميسر نيست جز از راه برنامه‌ريزي درست آموزشي و درسي از اين رو در گذشته (1950) نيز کشورهاي در حال توسعه وقتي مي‌خواستند در جهات مختلف، تحول و انقلاب ايجاد و استقلال‌شان را حفظ کنند، نخست از برنامه ريزي آموزشي آغاز کردند. و اين امر براي کشورهاي تازه استقلال يافته در اين تاريخ به صورت يک هدف در آمده بود زيرا در جهت کسب و حفظ استقلال به افراد تحصيل کرده نيازمند بودند زيرا پي‌بردند که افرادي که آينده سياسي کشورها در دست آنان رقم مي‌خورد از مراکز آموزشي وارد جامعه مي‌شوند چنانچه مباني درست نباشد منجر به برنامه‌ريزي درست نخواهد شد و برنامه‌ريزي آموزشي نادرست سبب تربيت افراد نادرست، ناقص و وابسته مي‌شود و در جهت اقتصادي نيز اقتصاد دانان بر اين باور بودند که رابطه‌اي مستقيم بين سطح آموزش و پرورش و بهره‌وري[1] اقتصادي افراد وجود دارد؛ يعني هر اندازه سطح تحصيلات يک فرد بيشتر باشد، نقش آن فرد در رشد اقتصاد ملي بيشتر خواهد بود و در جهت اجتماعي نيز آموزش و پرورش در دهه‌هاي 1950 و 1960م. نه تنها وسيله‌اي براي تامين نيروي انساني تلقي مي‌شد، بلکه به عنوان وسيله‌اي براي تحرک اجتماعي[2] به شمار مي‌رفت. (ر. ک. محسن پور، بهرام، 1383، مباني برنامه‌ريزي آموزشي، ص22.) امروزه نيز براي همه اين عرصه‌ها پرورش افراد درست که احساس درد کنند و نيازهاي جامعه را با توان علمي خويش برطرف سازند، با برنامه‌ريزي آموزشي درست ميسر مي‌شود.

رابطه ميان مباني روان‌شناسي و گزاره‌هاي ديني

نکتة مهمي که در اينجا بايد يادآوري شود اين است که يافته‌هاي روان‌شناسي يا به تعبير ديگر، هست‌هايي که از روان‌شناسي به دست مي‌آيد، خود بر اساسي مباني‌اي استوار است که مي‌تواند با مباني ديني و ضرورت‌هاي ديني سازگاري داشته باشد و يا مخالف باشد، مباني روان‌شناسي که در اينجا بررسي مي‌شود، همان مباني است که هيچگاه تضادي با دين نداشته باشد زيرا اگر علمي با دين تضاد داشته باشد و گزاره‌هاي ديني آن را رد کند، نمي‌تواند علم به حساب آيد در مقاله‌اي ديگري تحت عنوان تعامل علم و دين اين مسئله به تفصيل بررسي گرديده است و در اينجا به اختصار مي‌توان گفت: رابطة علم و دين را در چند جهت مي‌توان تصوير کرد که يکي از انواع روابط تعامل ميان آن دو است زيرا: «دست‌کم چهار راه متمايز وجود دارد که به‌وسيلة آنها علم و دين مي‌توانند با هم در ارتباط باشند:

1. تعارض. اعتقاد به اينکه علم و دين اساسا آشتي نا پذيرند.

2. تمايز. اين ادعا که هيچ تعارض واقعي نمي‌تواند وجود داشته باشد؛ زيرا علم و دين هر کدام به سؤالاتي کاملا متفاوت پاسخ مي‌دهند.

3. تلاقي. رويکردي که به دنبال مکالمه، تاثير متقابل، و «هماهنگي» ممکن بين علم و دين است، و خصوصا به‌دنبال راه‌هايي است که در آنها علم به شناخت ديني و کلامي شکل مي‌دهد.

4. تاييد. ديدگاه تا حدودي ساکت‌تر ولي بسيار مهم که راه‌هايي را مورد تاکيد قرار مي‌دهد که در آنها، دين از کار علمي محض حمايت مي‌کند و آن را دامن مي‌زند.» (هات، جان اف، 1385، علم و دين: از تعارض تا گفت‌وگو، ص31 و 32.)

انواع ديگري از روابط را نيز بيان کرده‌اند که در اينجا ياد نمي‌کنيم ولي يافته‌هاي روان‌شناسي که در اينجا بحث مي‌شود بايد از مصاديق تلاقي بين علم و دين باشد که بين شان تاثير متقابل وجود دارد يعني علم براي رسيدن به دين و دين براي ارتقاي علم تلاش کند و ميان‌شان کاملا داد و ستد، هماهنگي و همکاري برقرار باشد، که در اين صورت از يافته‌هاي روان‌شناسي قابل تاييد دين مي‌تواند مباني به دست آيد که هيچکدام بدون ديگري نمي‌تواند دوام داشته باشند، زيرا مباني روان‌شناسي صرف نه تنها کمکي نمي‌کند بلکه مشکل ساز نيز مي‌شود زيرا تعامل دو طرفه است که بايد از يکي به نفع ديگري کمک گرفته شود زيرا به‌تعبير زيباي پروفسور آلبرت انيشتين: «علم بدون دين لنگ است و دين بدون علم نابينا» (پول، مايکل، 1386، درآمدي بر علم و دين، ص23.)

با اين رويکرد تعامل تنگاتنگ در بين علم و دين وجود خواهد داشت ولي اگر در جايي مباني علم روان‌شناسي با دين در تضاد و تعارض باشد، چه بايد کرد؟ در اينجا اصالت با دين است و يافته‌هاي روان‌شناسي و هر علم ديگر را دور مي‌ريزيم با همين رويکرد به برخي از رويکردهاي روان‌شناسي در ذيل اشاره مي‌شود که جهاني است و دين با آن تضادي ندارد.

1. روان‌شناسي رشد

در تعريف روان‌شناسي رشد گفته‌اند: «روان‌شناسي رشد شاخه‌اي از علم روان‌شناسي است که به توصيف و تبيين فرايند تغييرات کمي و کيفي در تمامي ابعاد روان‌شناختي ساختار و رفتار آدمي از انعقاد نطفه تا مرگ مي‌پردازد و در صدد کشف قوانين حاکم بر اين تغييرات، منشأ، عوامل مؤثر و پديده‌هاي بر آمده از آنها مي‌باشد.» (بي‌ريا، ناصر و ديگران، 1374، روان‌شناسي رشد(1) با نگرش به منابع اسلامي، ج1، ص83.)

ياد گيرنده به عنوان يکي از عناصر برنامه‌ريزي درسي مطرح مي‌شود که در سنين مختلف بايد به کميت و کيفيت يادگيري او توجه کرد. کودکي که شامل کودکان پيش دبستاني و دبستاني مي‌شود، بايد به اين عنوان مورد توجه برنامه‌ريزي قرار گيرد و عوامل مؤثر در يادگيري او مورد بررسي واقع شود که يکي از عوامل مؤثر در فرايند تغييرات و يادگيري توجه به نيازهاي کودک است، از جمله نيازهاي کودک، نياز او به بازي است و اين نياز به صورت جدي نيز مطرح است که هم روان‌شناسان بر آن تاکيد کرده‌اند، هم در متون ديني بازي کودک مهم تلقي گرديده است، امام صادق7 يک مرحله سني کودک را به عنوان دوران بازي مطرح مي‌سازد و در اين زمينه يعقوب بن سالم از آن حضرت7 نقل مي‌کند که فرمود: «الْغُلَامُ يلْعَبُ سَبْعَ سِنِينَ وَ يتَعَلَّمُ الْکتَابَ سَبْعَ سِنِينَ وَ يتَعَلَّمُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ سَبْعَ سِنِينَ»؛ (کليني، محمدبن يعقوب، 1365، کافي، ج6، ص47.) فرزند هفت سال بازي مي‌کند، هفت سال خواندن و نوشتن مي‌آموزد، و هفت سال نيز به فراگيري حلال و حرام مي‌پردازد.

در حديث بالا به بازي کودک تا هفت سالگي اشاره شده است که حايز اهميت است، و چون کودکان را براي آينده تربيت مي‌کنيم، بايد براي زمان آينده نقش مطلوب بازي کند و در حال نيز او را ناديده نبايد گرفت بازي از اين جهت يکي از مهم‌ترين راه تربيت خلاقيت‌هاي کودک براي آينده است و در حال نيز از نيازمندي‌هاي او به حساب مي‌آيد به گفتة فردريک فروبيل: «بازي کردن، بالاترين مرحلة پرورش کودک است. بازي کردن همان احساسات پاک و افکار بي آلايش است که به صورت في البداهه ظهور مي‌کند و نمايشي از زندگي پنهان شدة همة انسان‌ها است.» (آرمسترانگ، توماس، 1382، کودک من چگونه نابغه مي‌شود، ص139.)

تربيت از طريق بازي. بازي در کودکي نقش مهمي براي تربيت دارد و بازي بخشي از زندگي کودک را تشکيل مي‌دهد، از اين رو بازي در کودکي سرنوشت ساز است و در بازي است که کودک بسيار چيزها را مي‌آموزد. چنانکه گفته‌اند: «مهم‌ترين مشغوليت کودک در زندگي بازي است. کودک در جريان بازي و در يک زمان، پرورش فکري، عاطفي جسمي و اجتماعي مي‌يابد و آنچه او از طريق بازي به دست مي‌آورد به‌طور مثبت کسب مي‌کند زيرا اساس آن تجربه است؛ اين تجربه‌اي است که از طريق عضلات و حواس خود کودک، به دست آمده است.» (صامئي، رضا، 1388، زندگي را براي کودک بازي کنيد، ص3.)

کودکي تجربياتي است که مي‌تواند مسير عبور از مشکلات در بزرگسالي را بياموزد زيرا «نظريه پردازان شناختي بيش از تاکيد بر ارزش عاطفي بازي، معمولا بازي را ابزاري براي تسهيل رشد و نمو ذهني مي‌دانند. براي مثال جروم برونر (1972) و برايان ساتون ـ اسميت (1967) هر دو خاطر نشان کرده‌اند که بازي، جوّ آسوده و آرامي را فراهم مي‌سازد که کودکان در آن مي‌توانند راه حل بسياري از مشکلات را بياموزند. بعدها هنگامي که کودکان در دنياي واقعي با مشکلات پيچيده‌تري روبه‌رو شدند، يادگيري‌هايي که در حين بازي رخ داده‌اند، براي آنان بسيار مفيد خواهند بود.» (هيوز، فرگاس، 1384، روان‌شناسي بازي «کودکان، بازي و رشد»، ص51.)

توجه به فراگيري آموزه‌هاي ديني در دوره جواني. برخي از دوران‌هاي طلايي در عمر انسان قرار دارد که اگر از آن دوره غفلت کنيم، جبران آن ناممکن و يا دشوار خواهد بود يکي از چيزهايي که برنامه‌ريزان کشور اسلامي بايد در نظر داشته باشند، تربيت ديني و ارتقاي شناخت ديني در مدرسه و سنين جواني و نوجواني است که بايد از همان دوران کودکي و يا دوران بحران جواني در نظر داشته باشند، زيرا در روان‌شناسي رشد اين دوره را دوران بحران ناميده‌اند و «روان‌شناسان معتقدند که ميان بحران بلوغ و جهش ناگهاني احساسات ديني ارتباط وجود دارد. در اين دوره يک نوع نهضت ديني حتي در نزد کساني ديده مي‌شود که در گذشته نسبت به مسائل و امور مذهبي بي‌قيد بوده‌اند. بنا به نظر استانلي هال[3] اوج اين احساسات ديني در حدود شانزده سالگي پيدا مي‌شود» (شعاري نژاد، علي اکبر، 1380، روان‌شناسي رشد، ص575.)

اين دوره را اگر برنامه‌ريزان کشورهاي اسلامي جدي نگيرند ديگر چنين فرصت طلايي به دست نمي‌‌آيد زيرا اگر عقيده‌اي تثبيت شد، ديگر نمي‌توان چيزي را جايگزين کرد زيرا «مطالعات کول[4] دليل بر اين هستند که سن شانزده‌ در مرحلة نوجواني مرحلة «تحول در رفتار و ايمان ديني» شمرده مي‌شود. زيرا اعتماد ديني نوجوان پسر در اين هنگام تقريبا تا 60٪ و در دختران تا 65٪ بالا مي‌رود. همينکه به مرحلة رشد مي‌رسند صاحب عقايد ديني ثابت مي‌شوند که تقريبا تا آخر عمر به همان افکار و عقايد، مؤمن و معتقد و گاهي در دوران پيري به مسلک تصوف و درويشي متمايل مي‌شوند. به طور کلي، مي‌توان گفت که مرحلة نوجواني، دورة سازگاري اخلاقي و ديني است.» (همان)

اين مسئلة مهم را برنامه‌ريزان حتما بايد در نظر داشته باشند تا در ضمن تحصيل اين نياز نيز برآورده شود، اگر برنامه‌ريزان در اين سنين از اين نياز در ظاهر پيش پا افتاده غافل شوند و برنامه‌ها را به گونه‌اي طراحي کنند که به اين نياز نپردازند در بزرگسالي جبران نخواهد شد.

اين يافته‌هاي روان‌شناسي رشد، بايد در نظر داشت و آنگاه بر اساس آن اهداف را مشخص کرد و از دل آن بايدها و نبايدها را استخراج و با اين يافته برنامه‌ريزان آموزشي مي‌توان تجويز کنند که چه محتوايي در سنين کودکي آنهم در يک کشور اسلامي بايد باشد و چه چيزي نبايد باشد، اين مسئوليت کمي نيست. افزون بر اينکه در شرايط کنوني به شدت نياز است که افراد پر استعداد و سرآمد شناسايي شده و به آنان توجه بيشتر بايد شود و اين مهم از طريق يافته‌هاي روان‌شناسي رشد ميسر است.

2. روان‌شناسي شناختي

در اينجا دو واژة مهم وجود دارد که بايد روشن شود: 1. روان‌شناسي شناختي؛ 2. شناخت. و ابتدا به روان‌شناسي شناختي مي‌پردازيم که گفته‌اند: «روان‌شناسي شناختي ديدگاهي نظري است که بر ادراک، تفکر و حافظه انسان تمرکز دارد. اين نظريه ياد گيرندگان را همچون پردازش کنندگان اطلاعات ترسيم مي‌کند و براي دانش و ديدگاهي که دانش‌آموزان به هنگام يادگيري دارند سهم اساسي قايل است. از نظر روان‌شناسي‌شناختي آنچه ياد گيرندگان انجام مي‌دهند سطح درک نهايي آنها را مشخص مي‌سازد.» (گلاور، جان، و ديگران، 1377، روان‌شناسي شناختي براي معلمان، ص6.) يا به تعبيري، رويکرد شناختي به شخصيت بر نحوه‌اي که افراد از محيط و خودشان آگاه مي‌شوند، نحوه‌اي که درک نموده و ارزيابي مي‌کنند، ياد مي‌گيرند، فکر مي‌کنند، تصميم مي‌گيرند، و مسايل را حل مي‌کنند تمرکز دارد. (شولتز و شولتز، دوان و سيدني الن، 1387، نظريه‌هاي شخصيت، ص391.)

اما واژة شناخت يعني دانستن، و کسبِ شناخت در بارة جهان هستي يعني دانستنِ جهان هستي، اما در تعريفي آن را چنين بيان کرده‌اند: اصطلاح شناخت به فرايند‌هاي دروني ذهني يا راه‌هايي گفته مي‌شود که در آنها اطلاعات پردازش مي‌شوند، يعني راه‌هايي که به وسيلة ‌‌آنها اطلاعات را مورد توجه قرار مي‌دهيم، آنها را تشخيص مي‌دهيم و به رمز در مي‌آوريم و در حافظه ذخيره مي‌سازيم، و هر وقت که نياز داشته باشيم آنها را از حافظه فرامي‌خوانيم و مورد استفاده قرار مي‌دهيم. (سيف، علي اکبر، 1384، روان‌شناسي پرورشي، ص488.) بنا بر اين تعريف، شناخت درست آن است که بتوان از آن در هنگام ضرورت استفاده کرد انسان در سراسر زندگي خويش با شناخت سروکار دارد و اين شناخت در هنگام آموزش و پرورش بسيار ضروري و ارزشمند است زيرا به ما مي‌گويد چگونه بايد ياد بگيريم و ياد دهيم. و در کدام مقطع عمر بهتر و بيش‌تر مي‌توان ياد گرفت و در برنامه‌ريزي آموزشي و درسي مي‌توان از اين روش استفاده کرد و با توجه به مباني يادگيري و ياد دهي دانش‌آموزان را در يادگيري بهتر و ماندگارتر کمک کرد يادگيري را با استفاده از روش‌هاي شناختي تسهيل کرد. نکته مهم‌تر اين است که مي‌توان با استفاده از يافته‌هاي روان‌شناسان شناختي و رشد انگيزة کاري و تحصيلي در افراد ايجاد کرد زيرا امروزه ميان فقر علمي و استقلال در عرصه‌هاي گوناگون يک کشور رابطه معکوس وجود دارد همان گونه که ميان استقلال علمي و استقلال سياسي، اقتصادي، حتي ديني و فرهنگي يک کشور رابطه مستقيم وجود دارد و اين استقلال پديد نخواهد آمد جز اينکه افراد سخت کوش، با انگيزه و دل‌سوز در يک جامعه وجود داشته باشند و اين افراد از آموزشگاه‌ها وارد جامعه مي‌شوند زيرا امروزه در عقب‌مانده‌ترين کشورهاي جهان مهارت‌ها، دانش‌ها و... از طريق مراکز آموزشي به افراد آن جامعه منتقل مي‌شود و شيوة کاري اين مراکز نيز در سطح کلان به وسيلة برنامه‌ريزان آموزشي عرضه مي‌شود و در اختيار همة مراکز قرار مي‌گيرد، بايد به مسئله شناخت به صورت جدي نگاه کنند و خوراکي علمي و روحي براي جامعه‌اي تامين که در آينده خودشان در مهم‌ترين صاحب اختيار خواهند شد، اگر از يافته‌هاي روان‌شناسي شناختي به عنوان مبنا به صورت درست و بجا استفاده شود افراد کار آمد در جامعه به وجود خواهد آمد ولي بر عکس اگر بر اين مبنا و مباني ديگر توجه نشود جامعه و افراد خسارت جبران ناپذير خواهند ديد.

3. روان‌شناسي رفتارگرايي

پيروان اين مکتب همان گونه که از نامش پيداست روي رفتار انسان تکية بيش‌تري دارند که رفتار انسان را تابع محرک‌ها مي‌دانند که در واقع رفتار انسان عبارت است از پاسخ در برابر محرک‌ها. «رفتار گرايي جزء اولين گرايش‌هاي روان‌شناختي است که به ويژه در آمريکا رشد کرد. در اين ديدگاه در شکل افراطي‌اش، انسان موجودي منفعل است که مثل يک ابزار مکانيکي توسط عوامل محيطي شکل داده مي‌شود و شانسي براي گريز از سيطرة اين عامل خارجي ندارد. روش‌هاي تربيت والدين، گروه‌هاي همتا، معلم و ساير عوامل محيطي تعيين کنندة مسير رشد کودک و بزرگسال هستند.» (بي‌ريا، ناصر و ديگران، 1374، روان‌شناسي رشد(1) با نگرش به منابع اسلامي، ج1، ص244.)

با آنکه بر اين مکتب نقدهاي جدي وارد است ولي مي‌توان در آموزش و پرورش و يادگيري‌ها و عادت‌هاي سطحي از يافته‌هاي اين مکتب به خوبي استفاده کرد. چنانکه شرطي شدن براي کودکان در زمينه‌هاي خوشبين شدن به معلم، مدرسه، درس، کتاب، آموختن و... در اولين بار ورود شان در مدرسه شرطي سازي بسيار کاربرد و اهميت و مي‌توان با استفاده از اين رويکرد، رفتارهايي را ايجاد کرد که به نفع دانش‌آموز و جامعه باشد و برعکس اگر به يافته‌هاي اين مکتب توجه نشود، و برنامه‌ها تمام وقت براي سنين پايين اجرا شود، و ياد گيرنده را از بازي و تفريح باز دارد، به زودي او را از مدرسه دلسرد خواهد کرد و با تکرار اين روش شرطي خواهد شد تا با ديدن مدرسه، معلم، کتاب و... نفرت را تداعي کند زيرا امثال اين برنامه‌ها شامل اصل اشباع مي‌شود که در روان‌شناسي رفتاري براي ترک رفتار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اگر در برنامه‌ريزي به اين اصل پيش پا افتاده توجه نشود، هم به ضرر جامعه تمام خواهد شد، هم آيندة دانش‌آموزان و کودکان را در خطر خواهند انداخت زيرا از يافته‌هاي رفتار گرايان در مراحل ابتدايي به شدت مي‌توان استفاده برد و در آنان انگيزه ايجاد کرد و ايجاد انگيزه ـ به‌ويژه در ياد گيرندگان ـ کار مهمي است زيرا انگيزه تاثير جادويي بر افراد دارد و با ايجاد شور، شوق و اشتياق آنها را به سوي کار بهتر و نتايج برتر، هدايت مي‌کند. (کينان، کيت، 1381، چگونه در کارمندان انگيزه ايجاد کنيم؟، ص9.)

در نتيجه جامعه با انگيزه در جهت رشد و ترقي و اعتلاي فرهنگ و حتي در مسايل ديني خويش افراد کار آمد و مهم خواهند شد و براي جامعه مفيد خواهند بود.

4. روان‌شناسي انسان‌گرايي

انسان‌گرايي[5] نظامي فکري است که به موجب آن تمايلات و ارزش‌هاي انسان در درجة اول اهميت قرار دارند. (شولتز و شولتز، دوان و سيدني الن، 1387، نظريه‌هاي شخصيت، ص339.) يکي از روان‌شناس انسان‌گرا آبراهام مازلو[6] (1970) است وي نيازهاي انسان را به صورت سلسله مراتبي طبقه بندي کرده است. از نظر وي نيازها ابتدا به دو دستة کلي تقسيم شده‌اند: نيازهاي کمبود يا کاستي[7] و نيازهاي رشد يا بالندگي.[8] مازلو نيازهاي دستة اول را نيازهاي اساسي[9] و نيازهاي دستة دوم را فرا نيازها[10] نيز نام گذاري کرده است. هريک ازاين دو دسته نياز شامل تعدادي طبقه به‌شرح زير است.

نيازهاي اساسي. گفتيم که نام ديگر مازلو براي نيازهاي اساسي نيازهاي کمبود يا کاستي است. علت اين نام گذاري آن است که نيازهاي کاستي زماني که ارگانيسم در رابطه با يک نياز کمبودي دارد (مثلا غذا يا آب) برانگيخته مي‌شود. اين نيازها به چهار دسته تقسيم شده‌اند.

1. نياز هاي فيزيولوژيکي يا جسمي، شامل نياز به آب، غذا، خواب، حرارت مناسب، و...

2. نياز به امنيت يا ايمني، شامل نياز به داشتن محيطي امن و به دور از تهديد.

3. نياز به عشق و تعلق، شامل نياز به ايجاد روابط متقابل با ديگران و محبت کردن و مورد محبت واقع شدن.

4. نياز به‌عزت‌نفس يا احترام به‌خود، شامل احساس کسب توفيق و تأييد، احساس شايستگي، احساس کفايت و مهارت؛ يعني نياز فرد به‌ايجاد تصور مثبتي در ديگران نسبت به‌خودش.

فرا نيازها يا نياز به خود شکوفايي. برخلاف نيازهاي کاستي که از محروميت انسان سرچشمه مي‌گيرند، فرا نيازها نيروي‌شان را از ميل آدمي به رشد و بالندگي کسب مي‌کنند. فرا نيازها به نيازهاي مربوط به خود شکوفايي يا تحقق خويشتن نيز معروفند. اينها عبارتند از نيازهاي فرد براي رسيدن به آنچه که در حداکثر توان و استعداد دارد. نيازهاي خود شکوفايي مواردي چون کنجکاوي، اشتياق به شناخت، يادگيري، کسب حقيقت، دانش اندوزي، تجربه کردن، درک زيبايي، و نظم و هماهنگي را شامل مي‌شوند. (سيف، علي اکبر، 1384، روان‌شناسي پرورشي، ص350.)

با آنکه اين مکتب مورد نقد قرار گرفته است، ولي سخنان مازلو در رابطه با نياز انسان براي برنامه‌ريزي درسي و آموزشي، اهميت فراوان دارد زيرا بسياري از افرادي که به راستي توان ندارند تا شکم‌شان را سير کنند از اجراي برنامه‌هاي ديگر عاجز خواهند بود و با در نظر داشتن چنين شرايطي برنامه‌ريزان مي‌توانند کارهاي مهم انجام دهند تا شکم گرسنگان سير شود و همگان شاهد رشد و ترقي باشند و يا اگر در برنامه‌ريزي به گونه‌اي نباشد که امنيت در محيط آموزشي تامين گردد برنامه مفيد توليد نخواهد شد و مهم‌تر اينکه بر مبناي نياز به عشق و تعلق روابط معلم و شاگرد بر اساس محبت بايد شکل بگيرد، همان گونه که امام خميني1 مي‌فرمايد: «با محبت مي‌شود منحرف‌ها را مستقيم کرد؛ بهتر از اين که با شدّت و حدت» (موسوي خميني، روح الله، 1378، صحيفة امام، ج8، ص331.) و نيز اگر نياز به خود شکوفايي ارضا نشود، دانش‌آموزان صدمة جبران ناپذيري خواهند ديد.

البته امروزه نيازهاي ديگري مانند نيازهاي معنوي نيز مطرح مي‌گردد (ر. ک. شجاعي، محمد صادق، 1387، نظريه نيازهاي معنوي در اسلام و تناظر آن با سلسله مراتب نيازهاي مزلو، ص45.) که بايد به آن توجه شود، ولي آنچه در اين مقاله به آن مي‌پردازيم، بر طرف ساختن نيازهايي است که در مکتب انسان گرايي مطرح مي‌شود زيرا افرادي که اين نياز را پشت سر بگذارند ولو به حد خود شکوفايي در سطح ديدگاه مازلو برسند بسياري از مشکلات اجتماعي را حل خواهند کرد ولي اينکه توجه شود به نيازهاي معنوي، بحث بسيار با معنا و مهمي است که در راس مباني قرار دارد و بايد به صورت مستقل به آن پرداخت زيرا امروزه بسياري از مشکلات جوامع بشري، عدم توجه به اين نياز مبرم است که اگر در سطح آموزش و پرورش حل شود و برنامه‌ريزان آموزشي به آن توجه کافي داشته باشند، ديگر در جوامع جهاني بسياري از مشکلات موجود، حق کشي‌ها و... حل خواهد شد، البته بازهم اين جاي بحث دارد که اين نياز معنوي را از چه راه و با چه محتوايي حل کرد و پاسخ داد و گرنه امروزه حتي معنويت‌هاي کاذب مانند شيطان پرستي و اديان و مذاهب خرافي فراوان وجود دارند که ادعاي پاسخ گويي به اين نياز مهم را دارند در حالي که نه تنها اين نياز را برآورده نخواهند کرد بلکه بر مشکلات بشري مي‌افزايند که بايد به صورت مستقل به آن پرداخت.

نتيجه

مباني روان‌شناسي داراي اهميت فراوان است که مي‌تواند در جهات مختلف برنامه‌ريزان را ياري رساند تا بتوانند برنامه ريزي مطلوب داشته باشند و در نتيجه افراد کامل و مطلوب در مراکز آموزشي تربيت شوند، يافته‌هاي مکاتب روان‌شناسي با تنوع و شاخه‌هايش وسيلة بسيار مناسب است که مي‌تواند در شرايط انفجار اطلاعات آموزش و پرورش را هدفمند سازد و انسان‌ها را در جهاتي هدايت کند که هم افراد داراي تخصص در يک جامعه دچار سر خوردگي و بي‌کاري نشوند و هم استعدادها و قابليت‌ها را شناسايي کنند تا در مسير اهداف بلند حرکت کنند که هم سعادت انسان‌ها در اين دنيا تامين گردد و هم آخرت و سراي ديگر به فراموشي سپرده نشود.

در جهان کنوني بسياري از شرکت‌ها و حتي کشورها بيش‌تر از يافته‌هاي روان‌شناسي استفاده مي‌برند تا کالاهاي‌شان را بيش‌تر و بهتر به فروش برسانند و ثروت بيش‌تر کسب کنند و از افراد ملت‌ها در برابر خود آنان استفاده کنند تا بتوانند با ايجاد زمينه و شرايط به نفع دنياي‌شان، همه چيز آن ملت را به يغما ببرند ـ چنانکه در جاهاي فراوان مي‌بينيم ـ ولي در اين ميان افراد دل‌سوز و آرماني نيز بايد تلاش ورزند تا از اين وسيلة نوظهور و در عين حال بسيار موثر استفاده برند و در جهت ساختن انسان‌هاي موفق و الهي بهره برند و بتوانند وظيفة اصلي شان را در جهان کنوني و با شرايط به وجود آمده ايفا کنند. و کمترين وظيفة برنامه‌ريزان انساني به‌ويژه کشورهاي اسلامي اين است که چنان برنامه ريزي کنند که يک فرد تحصيل کرده‌اي مسلمان از هويت خودش گريزان نباشد و به فرهنگ و دين خويش افتخار کند و در برابر تهاجم فرهنگي قد علم کند و به راحتي وسيله براي بيگانگان و کشورهاي چپاولگر قرار نگيرند.

کتابنامه

قرآن مجيد، م. فولادوند.

آرمسترانگ، توماس، 1382، کودک من چگونه نابغه مي‌شود، م. ترانه بهبهاني، دوم، تهران، انتشارات سفير صبح.

اتکينسون و ديگران، 1384، زمينة روان‌شناسي هيلگارد، م. حسن رفيعي و ديگران، ششم، تهران، انتشارات ارجمند.

ارنشتاين، آلن سي، و هانکينس، فرانسيس پي، 1373، مباني فلسفي، روان‌شناختي و اجتماعي برنامة درسي، م. سياوش خليلي شوريني، اول، تهران، انتشارات يادوارة کتاب.

بي‌ريا، ناصر و ديگران، 1374، روان‌شناسي رشد(1) با نگرش به منابع اسلامي، اول، تهران، سمت.

تقي پور ظهير، علي، 1385، مقدمه‌اي بر برنامه‌ريزي آموزشي و درسي، بيست و چهارم، تهران، مؤسسة انتشارات آگاه.

پول، مايکل، 1386، درآمدي بر علم و دين، م. سعيد ناجي، اول، تهران، انتشارات پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

دهخدا، علي اکبر، 1373، فرهنگ دهخدا، تهران، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

سيف، علي اکبر، 1386، تغيير رفتار و رفتار درماني، نهم، تهران، انتشارات آگاه.

ـــــــــــــــ 1384، روان‌شناسي پرورشي، چهاردهم، تهران‌، مؤسسة انتشارات آگاه.

شعاري نژاد، علي اکبر، 1380، روان‌شناسي رشد، پانزدهم، تهران، انتشارات اطلاعات.

شجاعي، محمد صادق، 1387، نظريه نيازهاي معنوي در اسلام و تناظر آن با سلسله مراتب نيازهاي مزلو، اول، قم، انتشارات جامعةالمصطفي العالمية.

شکوهي، غلامحسين، 1383، مباني و اصول آموزش و پرورش، هفدهم، مشهد، به‌نشر.

شولتز و شولتز، دوان و سيدني الن، 1387، نظريه‌هاي شخصيت، م. يحيي سيدمحمدي، سيزدهم، تهران، نشر ويرايش.

صامئي، رضا، 1388، زندگي را براي کودک بازي کنيد، ضميمه اطلاعات، يکشنبه 21 فروردين 1388، شماره 2444، ص3.

کليني، محمدبن يعقوب، 1365، کافي، چهارم، تهران، دار الکتب الإسلاميه.

کوئن، بروس، 1384، مبانی جامعه‌شناسی، م. غلامعباس توسلی و رضا فاضل، شانزدهم، تهران، سمت.

کينان، کيت، 1381، چگونه در کارمندان انگيزه ايجاد کنيم؟، م. قاسم کريمي، سوم، تهران، موسسة انتشارات قدياني.

گروه مشاوران يونسکو، 1386، فرايند برنامه‌ريزي آموزشي، م. فريده مشايخ، نوزدهم، تهران، انتشارات مدرسه.

گلاور، جان، و ديگران، 1377، روان‌شناسي شناختي براي معلمان، م. علي نقي خرازي، اول، تهران، مرکز نشر دانشگاهي.

محسن پور، بهرام، 1387، مباني برنامه‌ريزي آموزشي، ششم، تهران، سمت.

ملکي، حسن، 1386، مقدمات برنامه‌ريزي درسي، اول، تهران، سمت.

ــــــــــــ 1388، برنامه‌ريزي درسي (راهنماي عمل)، سيزدهم، مشهد، مؤسسة انتشارات پيام انديشه.

موسوي خميني، روح الله، 1378، صحيفة امام، اول، تهران، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني.

هات، جان اف، 1385، علم و دين: از تعارض تا گفت‌وگو، م. بتول نجفي، دوم، قم، کتاب طه.

هيوز، فرگاس، 1384، روان‌شناسي بازي «کودکان، بازي و رشد»، م. کامران گنجي، اول، تهران، انتشارات رشد.

يار محمّديان، محمد حسين، 1385، اصول برنامه‌ريزي درسي، چهارم، تهران، مؤسسة انتشارات يادواره کتاب.



[1]. Productivity.

[2]. تحرک اجتماعي يک واژه جامعه‌شناسي است که آن را چنين تعريف کرده‌اند: «اصطلاح تحرک اجتماعي به جابجايي افراد از يک پايگاه اجتماعي به پايگاه اجتماعي ديگر اطلاق مي‌شود. افراد ممکن است که از لحاظ طبقه اجتماعي، به سمت بالا تحرک داشته باشند يا به سمت پايين، يا در همان سطح باقي بمانند، ولي شغل ديگري اختيار کنند.» کوئن، بروس، 1384، مباني جامعه‌شناسي، ص261.

[3]. Stanley Hall.

[4]. L. Cole

[5]. Humanism.

[6]. Abraham Maslow.

[7]. Deficiency needs.

[8]. Growth needs.

[9]. Basic needs.

[10]. Meta needs.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 16:31  توسط محمد عارف صداقت  | 

شيوة تعامل با جوانان در سيرة اهل‌بيت:

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي                                      ز بامي كه برخاست مشكل نشيند

(طبيب اصفهاني)

يكي از مهم‌ترين نكته‌ها به خصوص براي مربيان، روش و چگونگي تعامل با جوان است؛ زيرا جوان حساس و زود رنج است و در اوج غرور قراردارد. بدون شك برخورد درست با چنين كسي نوعي هنر است. در سيره و بيان اهل بيت: بر اين نكته انگشت گذاشته شده است كه با جوان برخورد شايسته كنيد و به او شخصيت داده، احترام بگذاريد و محبت نماييد، زيرا جوان مؤمن، نزد خداوند هم حرمت دارد. در حديثي آمده است: «أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَي يُكْرِمُ الشَّبَابَ مِنْكُمْ وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَكَيْفَ يُكْرِمُ الشَّبَابَ وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ فَقَالَ يُكْرِمُ اللَّهُ الشَّبَابَ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ أَنْ يُحَاسِبَهُمْ»؛[1] آيا نمي‌داني كه خداوند جوانان شما را گرامي داشته است و از پيرانتان حيا مي‌كند، راوي مي‌گويد: عرض كردم فدايت گردم چگونه خداوند جوانان را گرامي مي‌دارد؟ فرمود: خداوند جوانان را گرامي مي‌دارد از اين كه عذاب نمايد، و از پيران حيا مي‌كند كه محاسبه نمايد.

چنان كه ذكر شد اهل‌بيت: بسيار برخورد شايسته و احترام آميز با جوانان داشتند و به والدين و مربيان هم توصيه‌هاي فراوان نموده‌اند كه تربيت سالم و احترام گذاشتن به جوانان را پيشة خود سازند:

«أَكْرِمُوا أَوْلَادَكُمْ وَ أَحْسِنُوا آدَابَهُمْ يُغْفَرْ لَكُمْ»؛[2] فرزندانتان را گرامي بداريد و نيكو ادب‌شان كنيد، زيرا با اين كار، گناهانتان بخشيده مي‌شود.

روان‌شناسان نيز تأكيد كرده‌اند كه با جوانان مهرباني کنيد و احترام آميز رفتار نماييد؛ زيرا جوانان به چنين برخوردي نياز دارند و چنين رفتاري ايجاد صميميت مي‌كند و جوان را به همكاري وامي‌دارد: «بايد هميشه به ياد داشته باشيد كه مهرباني، توجه و كوشش درك جوانان، بهترين وسيلة علاج دردهاي آنهاست و اين علايق و ادراكات از احكام روان‌شناسي بسيار مؤثرتر و گرانقدرتر است.»[3]

مهم‌ترين جايگاه تربيت درست جوانان، خانه و خانواده است، از اين رو شايسته است در اين مركزِ تربيت، با جوان رفتار درست و محبت آميز شود و شخصيت و وجود او را به رسميت بشناسند چنان كه در احاديث بالا به آن اشاره فرموده و دانشمندانِ علوم تربيتي نيز برآن سفارش كرده‌اند: «مسلما نبايد ارزش جوان را در محيط خانواده ناديده گرفت. توجه به جوان و جايگاه ويژة او در امور خانه و خانواده يك امر لازم و ضروري است و شركت دادن جوان در تصميمات مشترك خانواده، بهترين تمرين شخصيتي براي او است.»[4]

برخي از دانشمندان اسلامي از حديث شريف نبوي ذيل، همين سخن را استفاده نموده‌اند كه پيامبر9 مي‌فرمايد: «الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِينَ فَإِنْ رَضِيتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَي وَ عِشْرِينَ سَنَةً وَ إِلَّا ضُرِبَ عَلَي جَنْبَيْهِ فَقَدْ أَعْذَرْتَ إِلَي اللَّهِ»؛[5] فرزند هفت سال سيد، فرمان ده، هفت سال فرمان بر و هفت سال نيز وزير است. اگر خلق و خوي فرزندت را تا بيست و يك سالگي پسنديديد، كه چه بهتر وگرنه در پيشگاه خداوند کوتاهي کرده‌ايد [و عذري نداريد.]

از كلمة وزير در حديث بالا استفاده كرده‌اند كه با فرزند در هفت سال سوم در امور خانه بايد مشورت كرد و به رأي و نظر او ارزش و اهميت داد تا او احساس شخصيت نمايد و تمرين و آمادگي باشد براي احساس وظيفه كردن؛ زيرا اگر در خانه با جوان محبت نشود و اهميت ندهند و احساساتش را درك نكنند، در رنج‌ها و گرفتاري‌هاي او شريك نباشند، به گفتة يكي از روان‌شناسان: «خانةتان مسافرخانه‌اي است كه در آن مي‌خوابد و غذا مي‌خورد اما هرگز در آن شريك نمي‌شود و سفرة دلش را نمي‌گشايد.»[6]

بناي اسلام بر احترام گذاشتن است. نه تنها احترام و محبت كردن به فرزند و جوانان و شخصيت دادن به آنان را توصيه نموده است بلكه به همة كساني كه با آنان به نحوي برخورد داريم بايد رفتار احترام آميز داشته باشيم؛ چنان كه موارد ذيل از نمونه‌هاي آن است: امام علي7 مي‌فرمايد حتي به بزرگان دشمن احترام بگذاريد: «أَكْرِمُوا كَرِيمَ كُلِّ قَوْمٍ وَ إِنْ خَالَفَكُمْ»؛[7] بزرگ هر قوم را گرامي بداريد، اگرچه با شما مخالفت نمايند.

در حديث ديگري آمده است كه هم‌نشين خود را محترم بشماريد تا محبت در ميان شما افزايش يابد: «وَ أَكْرِمُوا الْجَلِيسَ تُعْمَرْ نَادِيكُمْ»؛[8] به هم‌نشين خويش احترام بگذاريد تا هم نشيني شما بهبود يابد

پيامبر9 توصيه فرموده است كه به ناتوان‌هايتان احترام بگذاريد تا روزی شما افزايش يابد و ياوری بيش‌تری داشته باشيد: «أكرموا ضعفاءكم فإنما ترزقون و تنصرون بضعفائكم»؛[9] ناتوان‌هاي خويش را گرامي بداريد، زيرا به سبب آنان روزي داده و ياري مي‌شويد.

به هرحال اسلام همواره تاكيد مي‌نمايد كه با جوانان برخورد سالم نماييد و به آنان شخصيت بدهيد، زيرا محبت كردن و شخصيت دادن سبب مي‌شود جوان‌ها دنبال كارهاي خلاف و زشت نروند، زيرا اولين اثر بي‌شخصيتي، رفتن به دنبال كارهاي ناشايست است، وقتي به جوان احترام نگذارند و به او شخصيت و ارزش ندهند، او نيز كم كم، باورش خواهد شد كه بي‌شخصيت است و جواني كه احساس شخصيت نكند، مرتكب هرگونه خلاف مي‌شود، همان گونه كه يك انسان با شخصيت حاضر نمي‌شود دست به دزدي و... بزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 18:38  توسط محمد عارف صداقت  | 

چکيده

در اين مقاله سعي کرده‌ايم برخي از نيازها و راه‌هاي بهبود تحقيق در حوزه‌ها را ارائه دهيم، نخستين مسئله در اين زمينه آن است که حوزه‌هاي علميه چرا و چگونه بايد تحقيق کنند، امروزه تحقيق اساس و ريشه هر کار موفقي است که در همه مراکز به کار گرفته مي‌شود، برخي از مواردي را که به بحث و بررسي گرفته‌ايم، عبارتند از:

1. هر کاري و هر حرکتي انگيزه مي‌خواهد و انگيزه بايد براي تحقيق در حوزه‌ها ايجاد شود تا بتوانند خود جوش به تحقيق گرايش يابند.

2. کاربردي کردن دانش حوزه‌اي يکي از موارد پر اهميت است، زيرا اگر افراد کاربرد دانشي را نداند، انگيزه کمتر براي فراگيري خواهد داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 18:24  توسط محمد عارف صداقت  | 

راز صبح بي‌آفتاب

رازي است در ميان، آن‌گاه كه هنوز آفتاب با رنگ طلايي‌اش هيچ كسي را براي كار و تلاش دعوت نكرده است، زنگ سپيدِ صبح صادق، عشاق را به ندبه فرا مي‌خواند تا تولدش را جشن بگيرند. صبحِ بي‌نقاب با نسيم ملايم آمده تا از مهمانان اين محفلِ انس، به خوبي پذيرايي کند.

آن‌گاه كه هنوز بلندترين قلة نيم كرة خاكين، دستِ گرم و نوازشگر خورشيد را بر گونه‌هاي سرد و يخ‌بسته‌اش احساس نكرده و هنوز نور کم‌سو و زرد رنگ مِهر، مُهر سکوت را از لبان ناز پروردگان بر نداشته، نداي نسيمِ صبحگاهي و اذان مؤذن از مناره‌هاي سر به فلك كشيده، تو را مي‌خوانند.

آن‌گاه كه هنوز شب، چادر مشكي‌اش را از چهرة شرم‌آگين زمين برنگرفته و هنوز زمين عريان و آفتابي نگشته، شب براي خداحافظي‌اش اول تو را از خواب سنگين بيدار مي‌سازد، تا پيش از برهنه شدن زمين و دعوت به سوي خويش، و پيش از آن‌كه عجوزة هزارداماد تو را به ملاقات فراخواند، كوچيدن شب و جمع شدن خيمة سياه زمان را به تماشا بنشيني و لذت ببري. و تا عبرتي باشد كه تو هم در ميان كوچيدن و آمدن‌ها به سوي تاريكيِ گودال هراسناك‌تر، به نام قبر در حركت هستي كه مدت‌ها در آن ماندگار خواهي بود؛ و او نيز چنان اژدها براي آمدنت دهان باز کرده و به پيشوازت آغوش گشوده است.

نداي نسيم صبح، خروش خروس خوش‌آواز، جيك‌جيك گنجشكان، راز و نياز قمريان و نغمه‌هاي دلتنگيِ هزاردستان، پيش از نمايان شدن چهرة سرخ‌فام خورشيد ـ که درست به دختري مي‌ماند که آزرم و خجالتي بر صورت او نقش بسته باشد ـ تو را به هم‌نوايي مي‌طلبند، تا اولين گام بيداري‌ات با ياد كسي بر سينة غبار گرفتة زمين حک شود كه هر آن، دست نوازشش را بر صورت چروكيده‌ات مي‌كشد، بي‌آن‌كه تو را در جريان بگذارد و از عشق و علاقه‌اش به تو پرده بر دارد. از اين رو عاشق همواره دوست دارد حرف‌هاي عاشقانه‌اش را در تنهايي و خلوت به معشوق عرضه دارد تا بفهماند كه تنها شنونده و مطلوبم تو هستي و بس...!

تصويرگر و آفريدگار جهان، عاشقي است خالص كه در پرده، عشق مي‌ورزد و از تو نيز مي‌خواهد تا همگام با طلوع صبح، راز عاشقانه‌ات را به تنهايي يا همگاني به تماشا بگذاري! و آن‌ها که عاشق‌ترينند، آن‌قدر در تاب و تب‌اند که پيش از موعد مقرر، در خلوت شب، دست نياز برمي‌دارند و گوهر اشك‌شان را به دامان سياه شب مي‌آويزند تا مانند مهره‌هاي سرخ و سپيد بر دامن دخترک سادة عشايري، زينتي باشد بر چادرِ سياهِ شب؛ و همراه با ستارگاني که چشمک زنان در انتظار نشسته‌اند و آهسته زير لب زمزمه دارند، به نجوا بپردازند که:

«عاشق گهر اشك به دامان كه ريزد

گر دامن اقبال سحرگاه  نمي‌بود؟»

گمشدگان کوي دوست و دلشدگان بي‌نشان، با اشك‌هاي مرواريد گونةشان، شب را خوشحال و شادان مي‌سازند و با يك دامن راز و يک نيستان احساس به وعدة ديدار دوباره نويدش مي‌دهند، تا باز آيد و دامن بگسترد و خلوت و تنهايي ايجاد كند تا عاشقان، آهسته و آرام با معشوق راز گويند و پيوسته اشك ريزند و در عين سوختن تحمل كنند و همواره عشقشان را پنهان نمايند كه دل‌دادگان چنين مي‌كنند:

دل درد تو را به جان مداوا نكند

در عشق تو جان ز غم مهابا نكند

ما را و غمت به كس نگوييم اگر

بوي جگرِ  سوخته رسوا  نكند.»

اين است راز صبح بي‌آفتاب كه عاشق و معشوق را در يك‌جا جمع مي‌كند و زيباترين سخن‌ها را به تماشا مي‌نشيند كه در ميان آن دو رد و بدل مي‌‌شود. و از اين راز گفتن‌ها آن‌قدر لذت مي‌برد كه با هيچ زبان و بيان نمي‌توان آن را به تصوير كشيد و از اين‌كه آن همه زيبايي در دامن او اتفاق مي‌افتد در خود نمي‌گنجد. اين است راز صبح بي‌آفتاب؛ صبحي که خلوتيان را به خلوت دعوت مي‌کند تا با جهاني از احساس، اعلام کنند: «اي محبوب زيبا و توانا! تو را سپاس مي‌گوييم و تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو مدد مي‌جوييم»، تا در گام‌هايي که توأم با گردش خورشيد بر مي‌داريم، جز رضاي تو را در پي نداشته باشد.

و تو اي انسان! تنها نيستي كه از خواب ناز برخاسته، با آب زلال صبحگاهي وضو مي‌سازي و نغمة دلنواز نماز را ساز مي‌كني بلكه گل زيباي ياس هم با عرق شرمي كه از كوتاهي بر جبين دارد، با شبنم وضو مي‌سازد و با زبان بي‌زباني هزاران مثنويِ ناگفته را باز مي‌گويد. تو تنها نيستي که در وصف يار بي‌نياز سخن مي‌راني، بلکه «هر کس به طريقي سخن از وصف او گويد، بلبل به غزل‌خواني و قمري به ترانه» تنها تو نيستي كه در لحظه‌هاي دلتنگي و در ميان انسان‌هاي هزار رنگ و نيرنگ به مناجات برمي‌خيزي، بلکه اشک شفق نيز هم‌سخن با تو به مناجات آمده است. پس جلوة صبح را مغتنم شمار که وقت طلوع عشق است و ديدار يار آشنا.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:37  توسط محمد عارف صداقت  | 

مقدمه

يكي از مهمترين بحثها در عرصة علوم انساني، تربيت انسان است، زيرا هدفِ اصلي رسالت انبيا را تربيت و تزكيه تشكيل مي‌دهد. و انسان يگانه موجودي است كه بيشترين نياز را به تربيت و رسيدن به كمال دارد؛ زيرا جانداران ديگر بر اساس غريزه از نخستين لحظه‌هاي تولد راهشان را مي‌يابند و بر همين اساس از خود دفاع كرده، به زندگيشان ادامه مي‌دهند. اما انسان اينگونه نيست؛ اگر دست حمايتِ مربيان از سر او برداشته شود، نه تنها به كمال دست نمي‌يابد بلكه از همان آغاز، راه فنا را در پيش مي‌گيرد. چنانكه نوزاد انسان از هر زنده جاني ضعيفتر و به تعبيري، حيوان بالفعل است كه هيچ قدرت دفاع و زيستن ندارد و كمالي در او مشاهده نمي‌شود ولي همين موجود ضعيف، با تربيت و آموزش، به جايي مي‌رسد كه سيارات آسماني را در اختيار مي‌گيرد و با قوة انديشه و فكر به همة اشيا مسلط مي‌شود. اگر انسان تربيت شود و در مسير كمال و بلند پروازي قرارگيرد، آنچنان شاهين روحش اوج مي‌گيرد و ستيغ سعادت را به آساني فتح مي‌كند و تا بلنداي آسمان انسانيت به پرواز در مي‌آيد. و بر قله‌هاي پيروزي و كمال يكي پس از ديگري سيطره مي‌يابد به گفتة زيباي سعدي:

رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند        بنگر كه تا چه حدست مكان آدميت

طيران مرغ ديدي تو ز پاي بند شهوت          به درآي  تا  ببيني،  طيران  آدميت[1]

انساني که اين همه آمادگي براي تربيت شدن دارد، شايسته است كه خداوند بهترين راه‌ها را براي تربيت او در نظر گرفته باشد، که يکي از اين راه‌ها «امر به معروف و نهي از منکر» است که در تربيت فرد و جامعه کاربرد فراوان دارد. پيامبر گرامي اسلام9 نيز براي اين مبعوث گشت كه انسان را هدايت و تربيت كند و استعدادهاي نهفتة آنان را شكوفا سازد؛ از طرفي «امر به معروف و نهي از منکر» يکي از سنت‌هاي مهم در اسلام است که جلو فساد را مي‌گيرد و نوعي خيزش و مشارکت همگاني در برابر فسادها و نارسايي‌ها و شاهراهي براي رسيدن به كمال است.

در اين مقاله کاركرد تربيتي «امر به معروف و نهي از منکر» را در «سيرة پيامبر» بررسي مي‌کنيم.

اين موضوع، با همة اهميتي كه دارد، كمتر بررسي شده است؛ از اين جهت يکي از مشکلات جدي در اين حوزه کمبود منبع است؛ زيرا سيره نويسان به نوعي رجال نويسي كرده‌اند و در برخي از كتاب‌هاي سيره نيز تاريخ نگاري را به جاي سيره نويسي ادامه داده‌اند.

ما در اين نوشته از كليات (شرح و تعريف واژگان) آغاز كرده‌ايم آن‌گاه در ادامه از كاربرد امر به معروف و نهي از منكر در سيرة پيامبر بحث نموده‌ايم اميد است كه مورد رضاي حق قرارگيرد.

فصل اول: كليات

در اين بخش لازم است، به تعريف و توضيح برخي از واژه‌ها بپردازيم، عنواني که در اين مقاله انتخاب کرده‌ايم از چند واژه مرکب شده است که برخي از واژگان نياز به تعريف دارند و عبارتند از: «معروف»، «منکر»، «امر به معروف و نهي از منكر»، «تربيت»، «سيره» و «سيرة تربيتي» که قبل از ورود به بحثِ اصلي، واژگانِ يادشده را در ذيل به اختصار توضيح مي‌دهيم:

مفهوم سيره

سيره بر وزن فعله از ريشة «س ي ر» در لغت عبارت است از: «روش، حالت و هيأت»[2] و به معناي رفتن و سيرکردن در زمين است؛ و بر گذشتن، روان شدن و حرکت کردن دلالت مي‌کند. و در اصطلاح: ثبات حالت، هيأت و روش مستمر است که آن را مي‌توان سنت، مذهب، روش، رفتار، راه و رسم سلوک، طريقة خاص زندگي معناکرد.[3] يكي از معاني سيره نيز «سنت» است كه عبارت است از: «مجموعة رفتار و گفتار پيامبر9 و اهل‌بيت او.»[4] گاهي افزون بر رفتار و گفتار، تقرير پيامبر9 و اهل‌بيت او را نيز شامل مي‌شود كه در اين صورت سيره عبارت است از: «رفتار، گفتار و تقريرِ (امضاي) معصوم».[5] چنانكه معصومي در برابر يك عمل سكوت كند و شخص انجام دهنده را راهنمايي نكند به معناي اين است كه آن عمل را پسنديده است يا دست كم از آن ناراضي نيست وگرنه بايد يادآوري مي‌كرد. كه اين اصطلاح بيشتر در علم اصول به كار مي‌رود.

سيرة تربيتي: سيرة تربيتي پيامبر نيز عبارت است از: رفتارهايي كه پيامبر9 در مقام تربيت ديگران انجام داده است. بنابراين هر رفتاري كه پيامبر به منظور اثرگذاري بر شناخت‌ها، باورها، احساسات، عواطف يا رفتارهاي ديگران انجام داده است، سيرة تربيتي آن حضرت را تشكيل مي‌دهد.[6] با توجه به اين تعبير بايد کارکرد تربيتي «امر به معروف و نهي از منكر» را در سيرة پيامبر9 بررسي کرد. كه در فصل آينده به اين بحث مي‌پردازيم.

مفهوم تربيت

تربيت در لغت. تربيت كه در فارسي پرورش خوانده مي‌شود، در لغت به معناي: «پرورانيدن، پروردن و آموختن و...»[7] آمده است؛ اين واژه، در اصل عربي است و از مادة ربو به معناي: زخم، زمين، فزون يافتن، زمين بلند و... به كار مي‌رود.[8] و راغب از آن چنين تعبير مي‌كند: «تربيت پديد آوردن حالت تدريجي در چيزي است تا به حد كمال برسد.»[9]

تربيت در اصطلاح. در بيان معناي اصطلاحي تربيت، دانشمندان تربيت، تعريفهاي متفاوت ارائه كردهاند، كه نمونه‌هاي آن را در ذيل مي‌بينيم:

1. «تربيت عبارت است از انتخاب رفتار و گفتار مناسب، ايجاد شرايط و عوامل لازم و كمك به شخص مورد تربيت تا بتواند استعدادهاي نهفتهاش را در تمام ابعاد وجود، و به طور هماهنگ پرورش داده‌، شكوفا سازد و به سوي هدف و كمال مطلوب تدريجا حركت كند.»[10]

2. «تربيت كردن، آگاه ساختن، شكل دادن و بالاخره رشد و نمو بخشيدن، همگي داراي ريشة واحدي هستند و آن فعل لاتيني «Educare» است.»[11]

3. «تربيت به معناي به فعليت رساندن استعداد و به كمال رساندن مستعد كمال است.»[12]

4. «پرورش به جريان يا فرايند منظم و مستمر گفته مي‌شود كه هدف آن هدايتِ رشد جسماني و رواني، يا به طور كلي هدايتِ رشد همه جانبة شخصيتِ پرورش يابندگان در جهت كسب و درك معارف بشري و هنجارهاي مورد پذيرش جامعه و نيز كمك به شكوفا شدن استعدادهاي آنان است».[13]

تعريف برگزيده. از مجموع تعريف‌هاي ارائه شده مي‌توان تعريف مختصر و جامع را استخراج کرد و برگزيد كه عبارت است از: «آماده سازي شرايط و عوامل مناسب براي شكوفا ساختن استعدادهاي بالقوة مستعد در همة ابعاد انساني براي پذيرش هنجارها و رساندن تدريجي متربي به كمال مطلوب.»

اكنون لازم است كه معروف و منكر نيز روشن شود و آن‌گاه با توجه به همان معنا «كار كرد تربيتي امر به معروف و نهي از منكر در سيرة پيامبر گرامي اسلام» بررسي شود.

مفهوم معروف و منكر

معروف و منكر مانند بسياري از واژگان ديگر به دو معناي لغوي و اصطلاحي به كار مي‌روند ولي معناي لغوي و اصطلاحي اين دو از هم دور نيستند. بنابراين معروف در لغت از ماده «عرف» ضد نكر، هر چيز پسنديده‌اي است كه نفس آن را مي‌شناسد و به آن انس مي‌گيرد و آرامش مي‌يابد،[14] و مُنْكَر: خلاف معروف، هر امري است كه شرع آن را زشت بشمارد و حرام و ناخوشايند بداند.[15] به تعبير ديگر: «معروف اسم هر كاري است كه حسنِ آن را عقل و شرع تشخيص دهند و منكر آن است كه عقل و شرع آن را انكار نمايند»[16]

و در اصطلاح فقهي، «معروف، هركار پسنديده‌اي است كه افزون بر خوبي، داراي وصف زائد باشد، (از قبيل استحباب، وجوب و...) كه يا خود انجام دهنده آن را بشناسد (به واسطة اجتهاد و...)، يا به آن راهنمايي‌اش كنند (در صورتي كه مقلد باشد) و منكر: كار زشتي است كه يا خود انجام دهنده آن را بشناسد، يا از طريق ديگران بشناسد، (از طريق مجتهد).»[17] از آنجا كه منكر و معروف هم به فرهنگ وابسته است و هم عقل آن را مي‌شناسد، يعني برخي از منكرات در همة فرهنگ‌ها منكرند و برخي از معروف‌ها در همة فرهنگ‌ها معروف به حساب مي‌آيند. ولي، برخي از مصاديق معروف و منكر را بايد از طريق شرع شناخت به همين دليل كساني كه برخي از مصاديق منكر را انجام مي‌دهند و برخي معروف‌ها را ترك مي‌كنند، و در شناختن آن نيز كوتاهي نكرده‌اند و از روي لجاجت نيز نباشد، قاصر شناخته مي‌شوند و در پيشگاه خداوند معذورند. كه جاي بحثش در اين مختصر نمي‌گنجد و بايد به كتاب‌هاي فقهي مراجعه كرد.

امر و نهي. امر فرمان دادن به كاري است و نهي بازداشتن و منع كردن از چيزي. و يا نهي طلب واگذاشتن حاجتي است خواه برآورده شود يا نشود. وقتي مفهوم معروف و منكر و امر و نهي روشن گشت، امر به معروف و نهي از منكر نيز به تبع آن روشن مي‌گردد زيرا: امر به معروف، فرمان دادن به معروف و كارهاي نيك است كه در اسلام معروف و شناخته شده است و نهي از منكر بازداشتن و منع كردن از ممنوعات شرعيه و ارتكاب بدي‌ها و زشتي‌ها است؛[18]

فصل دوم:

كاركرد تربيتي امر به معروف و نهي از منكر در سيرة پيامبر

مهمترين وظيفة تربيتي پيامبر

خداوند، نخستين مربيِ عالم است و بعد از او، پيامبران مربيان انسان‌ها در اين كرة خاكي هستند كه اين وظيفة مهم بر دوش آنان نهاده شده است و در پايان، پيامبر اکرم9 و امامان معصوم: اين مسؤليت سنگين را بر عهده دارند، تا انسان‌ها را به گونه‌اي تربيت کنند كه مصداق درست خليفة خدا در روي زمين باشند، چنانكه خداوند، در بارة حضرت پيامبر9 فرموده است: ﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلي الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَث فِيهِمْ رَسولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيهِمْ ءَايَاتِهِ وَ يُزَكيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَاب وَ الْحِكمَةَ وَ إِن كانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضلَالٍ مُّبِينٍ﴾‏؛[19] به يقين‏، خدا بر مؤمنان منت نهاد [كه] پيامبري از خودشان در ميان آنان برانگيخت‏، تا آيات خود را برايشان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد، قطعاً پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند.

از آنجا كه وظيفة اصلي پيامبر طبق اين آيه تربيت است بايد ديد در اين راه از امر به معروف و نهي از منكر چگونه استفاده نموده و سيره‌اش چه بوده است؟ آنچه را كه به جرأت مي‌توان ادعا كرد اين است كه در سيرة پيامبر بيشترين و مهمترين کارکرد تربيتي را «امر به معروف و نهي از منكر» داشته است و پيامبر هم در مراحل مختلف از روش و شيوه‌هاي امر به معروف و نهي از منكر براي تربيت انسان‌ها استفاده مي‌نموده است، كه از آن ميان، چند مورد از سيرة آن حضرت را در اجراي امر به معروف و نهي از منكر، بر مي‌رسيم كه از آن جمله مي‌توان داستان سمرة بن جندب را ياد كرد که در مبحث بعدي مفصل آن را بيان مي‌کنيم.[20] و نيز داستان مرد صحرانشين را كه از پيامبر تقاضاي كمك كرد و چون پيامبر به او مقداري كمك كرده بود كه در نظر آن مرد ناچيز و اندك جلوه كرده بود، به پيامبر اهانت كرد و اصحاب آن حضرت را به خشم آورد؛ كه نزديك بود به او آسيبي برسانند، ولي رسول اكرم او را به خانه برد و دوباره كمك كرد و در ضمن اين كار را كرد تا وضع زندگي آن حضرت را از نزديك ببيند. پس از آن كه وضع پيامبر را تماشا كرد و دانست كه به شاهان شباهت ندارد و سيم و زري نيندوخته است به دليل اهانتش از پيامبر عذرخواهي كرد ولي پيامبر به او امر فرمود تا عذرخواهي را در حضور اصحاب تكرار كند تا كينه‌اي كه اصحابش نسبت به او داشتند برطرف شود پيامبر با اين كار، او را رام و وادار به عذرخواهي كرد و در دل او محبت ايجاد كرد و او را از جملة مشتاقان دين ساخت و به سعادت و افتخار نزديك نمود، و نيز به اصحابش فهماند كه همواره مدارا و بردباري بيش از خشونت كاربرد تربيتي دارد چنانكه پيامبر9 در بارة همان شخص به اصحابش خطاب مي‌فرمايد: «داستان اين مرد شبيه داستان مردي است كه شترش رميده بود و مردم به قصد كمك به دنبال شتر مي‌دويدند و شتر بيشتر مي‌رميد. صاحب شتر به مردم گفت: «به شترم كاري نداشته باشيد من مي‌دانم چگونه رامش كنم». آن‌گاه مقداري علف به دست گرفت و آرام به طرف شتر رفت و او را نوازش كرد و مهارش را گرفت و با خود آورد. پيامبر9 فرمود: اگر من نيز شما را در برابر اهانت و گفتة آن مرد رها مي‌كردم، او را مي‌كشتيد و با اين حال داخل در آتش مي‌شد.[21] اما با او مدارا كردم از آتش نجات يافت و به دين گرويد. و عاقبت نيکو يافت.[22] و در نهايت از تربيت شدگان مكتب حيات بخش به حساب آمد.

و از ديگر مصاديق كاربرد امر به معروف و نهي از منكر، در سيرة پيامبر9، فرستادن پيك‌ها و نامه‌هاي تربيتي آن حضرت به اطراف و اكناف عالم را مي‌توان برشمرد كه همه از كاركرد امر به معروف و نهي از منكر در سيرة پيامبر9 حكايت دارند كه در ذيل از آن بحث خواهيم کرد.

سيرة پيامبر در اجراي امر به معروف و نهي از منکر

يكي از سيره هاي پيامبر9 اين بود كه امر به معروف و نهي از منكر را با مراحل آن اجرا مي‌کردند، يعني از كم آغاز مي‌نمودند و آن‌گاه شدت مي بخشيدند. از آنجا كه گفته‌اند: «امر به معروف و نهي از منكر، به عنوان يك امر اجتماعي در موارد گوناگون جنبة ارشادي دارد و از اين جهت نيز يك روش تربيتي اساسي است. انسان طبيعتا ارشاد را بهتر از دستور دادن تحمل مي‌كند.»،[23] پيامبر9 به نحو شايسته ارشادي بودن آن را در سيره‌اش نشان مي‌داد كه نمونة آشكار آن را در داستان سمرة بن جندب مي‌بينيم كه دانشمندان علم اصول از آن براي قاعدة لاضرر استفاده كرده‌اند. پيامبر9، در داستان سمره، كاملا مراحل را رعايت فرموده و از ملايمت و مرحلة نخست امر به معروف و نهي از منكر استفاده نموده است تا آخرين مرحلة لازم. داستان سمره چنين است:

زراره از امام باقر7 روايت مي‌كند كه «سَمُرَةَ بْنَ جُنْدَب» در باغ مرد انصاري درخت خرمايي داشت كه خانة انصاري در آنجا بود، سمره بدون اينكه اجازه بگيرد به سراغ نخلش مي‌رفت. مرد انصاري در اعتراض مي‌گفت: «اي سمره تو هموار ه ناگهان و بي اطلاع وارد باغ مي‌شوي و ما در شرايطی قرارداريم که خوشايند نيست وقتي وارد باغ مي‌شوي اجازه بگير!»

ـ من در راهي كه مربوط به درخت خودم است اجازه نمي‌گيرم.

مرد انصاري به رسول خدا شكايت كرد، رسول خدا سمره را احضار كرد و فرمود فلاني از تو شكايت دارد، از اينكه بدون اجازة او و خانواده‌اش وارد باغ مي‌شوي. از اين پس با اجازه و اطلاعشان وارد باغت شو!

ـ آيا در راهي که متعلق به باغ خودم است جواز عبور مي‌خواهد؟ نه چنين نخواهم كرد.

ـ پس در اين صورت باغ را واگذار كن در برابر آن درختي به تو مي‌دهم.

ـ نه چنين نمي‌کنم.

ـ در برابر آن دو تا درخت مي‌دهم.

ـ نمي‌خواهم معامله كنم.

پيامبر مرتب بر تعداد درختان مي‌افزود که او را راضي كند، تا به ده اصله درخت رسيد ولي سمره راضي نمي‌شد. آن‌گاه پيامبر فرمود:

ـ در برابر درخت تو ده اصله درخت در فلان مكان [بهتر] مي‌دهم.

ـ نه مبادله نمي‌كنم.

ـ درختت را واگذار تو را درختي در بهشت مي‌دهم!

ـ نه راضي نمي‌شوم.

ـ تو شخص ضرر زننده‌اي هستي درحالي که: «لا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ عَلَي مُؤْمِنٍ»، آن‌گاه پيامبر دستورداد تا آن درخت را از ريشه بكنند و به سمره فرمود: «درختت را بردار و هرجا كه مي‌خواهي بكار.»[24]

در اين داستان مي‌بينيم كه چگونه پيامبر9 با ملايمت و مدارا سمره را وادار مي‌سازد تا از راه لجاجت برگردد و به راه درست و به سوي تربيت رهنمون شود؛ اما متأسفانه سمره اين لياقت را نداشت. و سيرة پيامبر9 در چنين موارد اين بود كه: «در جايي اعمال زور, در جاي ديگر نرمش و ملاطفت. هر كدام را در جاي خود به كار مي‌برد.»[25] تا هم خود آن شخص تربيت شود هم مانع تربيت ديگران نشود.

پيامبر9 افزون بر اينكه در عمل آنگونه از امر به معروف و نهي از منكر كار مي‌گرفت كه همواره بايد به نتيجة درست و سازندة تربيتي منتهي شود، در سخن نيز تأكيدي بسيار داشت و آن را سازنده‌ترين عامل به حساب مي‌آورد چنانكه در سخنان گهر بار آن حضرت همواره روي اين مطلب تكيه و تاكيد گرديده است و در حديثي از آن حضرت چنين مي‌خوانيم: «لَايَزَالُ النَّاسُ بِخَيْرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوَي فَإِذَا لَمْ يَفْعَلُوا ذَالِكَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَكَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ.»؛[26] مردم همواره به خوبي و سلامت به سر خواهندبرد تا وقتي كه امر به معروف و نهي از منكر را به پا دارند و با همديگر به نيكي و تقوا كمك كنند. اما آن‌گاه كه چنين نكنند، بركات از ميانشان برداشته مي‌شود و برخي بر برخي ديگر چيره مي‌گردد كه ياوري در آسمان و زمين ندارند و دستشان از همه جا كوتاه است.

در جايي كه امر به معروف و نهي از منكر با همة شرايط اجرا شود، حساسيت عمومي به گناه در سينه‌‌ها موج مي‌زند اما آن‌گاه كه اين سنت پسنديده ترك شود، همان شرايط و اوضاع غلبه مي‌يابد كه پيامبر9 شرح داده است؛ بدان حاكم مي‌شود و خوبان در گوشه‌ها مي‌خزند و در چنين محيط و اوضاع تربيت سالم مشكل مي‌شود.

اهداف دعوت نامه هاي تربيتي پيامبر

پيامبر در نامه‌هايي كه براي قبايل و سران ملت‌ها مي‌فرستاد، تا آنان را به سوی دين دعوت نمايد، يكي از اهداف آن را امر به معروف و نهي از منكر معرفي مي‌فرمايد، جاي ترديد نيست که پيامبر9 در دعوت نامه‌هايش جز تربيت انسان‌ها هدف ديگر؛ نداشته است زيرا اصل بعثت پيامبر به منظور تربيت و تعليم بود. نامه‌اي كه براي بني تميم فرستاده است حكايت گر همين معنا است در يكي از نامه‌هاي آن حضرت به بني تميم چنين مي‌خوانيم:

«أن كتاب النبيr جاء إلي بني تميم، فقال الأحنف: إلي ما يدعو؟ فقيل: إلي الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، فقال: قول حسن، قال: فأخبر النبيr فدعا له.»؛[27] وقتي دعوتنامة پيامبر9 به طايفة بني تميم رسيد احنف پرسيد: به چه چيزي ما را دعوت مي‌كند؟ به او گفتند: به امر به معروف و نهي از منكر. گفت: «سخن زيبا و (دعوت نيكويي) است.» اين حكايت را به پيامبر9 اطلاع دادند، آن حضرت براي گويندة آن دعا فرمود.

در آغاز بيان كرديم كه تقرير پيامبر9 از مصاديق سيره به حساب مي‌آيد، در اين گفتگو نه تنها تقرير آن حضرت وجود دارد بلكه دعاي آن حضرت نيز براي گويندة آن سخن، اهميت بيشتر را مي‌رساند كه يكي از مهمترين راه‌ها امر به معروف و نهي از منكر است.

تأثيرگذاري امر به معروف و نهي از منکر در تربيت

يکي از شيوه‌هاي تأثير گذاري امر به معروف و نهي از منكر اين است كه: اين سنت نيكو دسته جمعي توسط مسلمانان برگزار شود. زيرا امر به معروف و نهي از منكر براي اين تشريع شده است تا طغيان گري رشد نكند (چه طغيان در برابر خدا، چه در برابر خلق خدا،) جامعه‌اي كه به سنت امر به معروف و نهي از منكر عمل نمايند، جامعة ظلم ستيز و شايستگان و زمينة مساعد براي رويش عدل خواهدبود؛ دانه‌هاي بيداد هرگز در چنين سرزمين رشد نخواهدكرد. و جامعه‌اي كه در برابر افراد و گروه‌هاي خويش احساس مسؤوليت نكند، آرام آرام به سوي ناامني به پيش خواهدرفت و زمينه‌هاي رشد نابود خواهندشد و استعدادها صرف اموري بيهوده خواهندشد، و در نتيجه زمينه‌هاي ناهنجاري‌هاي تربيتي به وجود خواهندآمد از اين رو، خداوند يكي از وظايف مؤمنان را در شرايطي كه اختلاف ميان گروه‌هاي جامعه بالاگيرد، اجراي امر به معروف و نهي از منكر عنوان مي‌دارد، آنهم به صورت بسيج عمومي و در اين زمينه مي‌فرمايد: ﴿وَ إِن طائفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَيْنهُمَا فَإِن بَغَت إِحْدَاهُمَا عَلي الأُخْرَي فَقَاتِلُوا الَّتي تَبْغِي حَتي تَفِي‏ءَ إِلي أَمْرِ اللَّهِ فَإِن فَاءَت فَأَصلِحُوا بَيْنهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطوا إِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُقْسِطِينَ﴾؛[28] و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند، ميان آن دو را اصلاح دهيد، و اگر [باز] يكي از آن دو بر ديگري تعدي كرد، با آن [طايفه‏اي] كه تعدي مي‏كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر باز گشت‏، ميان آنها را داد گرانه سازش دهيد و عدالت كنيد، كه خدا دادگران را دوست مي‌دارد.

در يكي از شأن نزول‌هاي اين آيه گفته‌اند: «ميان دو طايفة اوس و خزرج نزاعي به وجود آمد كه نزديك بود كار به جاهاي باريك بكشد و اين آيه نازل شد و مسلمانان را مكلف ساخت كه در چنين مواردي بايد دخالت كنند و به نزاع پايان دهند،»[29] اين يكي از مهمترين راه‌ها براي جلوگيري از اختلافاتي است كه كمر مسلمين را شكسته و بدترين راه نفوذ دشمنان اسلام است كه همواره از اين حربه استفاده نموده‌اند، شعار، «اختلاف بينداز و حكومت كن»! يكي از شعارهاي مهم استعماري است كه در طول تاريخ بر مسلمانان و اقليت‌ها اجرا شده است. اكنون هم، تنها راه مطمئن براي نجات جوامع اسلامي، عمل به همين دستور كوتاه قرآن و احياي اين سنت است كه همگان مشاركت كنند. و دولت‌ها و ملت‌ها با هم بسيج گشته، به نبرد طغيان گران بر خيزند. كه از آشكارترين مصاديق امر به معروف و نهي از منكر به حساب مي‌آيد. از آنجا كه پيامبر گرامي اسلام9 حاكم دولت اسلامي است و بر جان‌ها ولايت دارد، نخستين مخاطب اين آيه است و مردم را به اين سنت حسنه براي رسيدن به آرامش و امنيت در عمل تشويق و تأييد فرموده است كه امر به معروف و نهي از منكر، يكي از مهمترين راه‌هاي تربيتيِ اسلام است به ويژه در جايي كه لازم باشد، دسته جمعي انجام شود. تا جلو بدي‌ها گرفته شده و زمينه براي رشد استعدادها مهيا گردد و جنگ و اختلاف همواره زمينه‌هاي ترقي از بين مي‌برد. و استعدادها را خاموش مي‌کند، از اين رو خداوند دستور مي‌دهد که همة افراد با ايمان سهم گيرند و نزاع را از جامعة اسلامي ريشه کن سازند.

و چون مراحل امر به معروف و نهي از منكر نيز در بحثِ ما نقش دارد كه مي‌توان آن را داراي كاربرد تربيتی دانست، از اين رو بايد مراحل و مراتب آن را نيز بيان كرد.

مراحل امر به معروف و نهي از منكر

امر به معروف و نهي از منكر حساسيت عمومي در برابر گناه است كه نمي گذارد فرد و جامعه به سوي بي بند و باري و سقوط پيش برود، و يكي از سنت‌هاي مهم است كه در هر شرايط قابل اجرا است و شباهت فراوان به نماز دارد زيرا نماز را در هيچ حالي نبايد ترك كرد. امر به معروف و نهي از منكر نيز در هيچ شرايطي نبايد ترك شود، بلكه به مراتب پايين‌تر بايد اكتفا نمود چنانكه نماز نيز مراتب دارد اگر در حال ايستاده نشد بايد نشسته انجام شود اگر آن هم امكان پذير نبود با اشاره، اگر با اشاره نشد، در دل بايد خواند، امر به معروف و نهي از منكر نيز داراي مراتبي است كه اگر با زبان و عمل امكان نداشت، با انكار قلبي از منكرات و زشتي‌ها بايد اعلام انزجار كرد. و همان گونه كه نماز از كارهاي زشت باز مي‌دارد، و زمينة تربيت را فراهم مي‌سازد، امر به معروف و نهي از منكر نيز چنين است، خداوند در بارة نماز مي‌فرمايد: ﴿وَ أَقِمِ الصلَوةَ إِنَّ الصلَوةَ تَنهَي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكبرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصنَعُونَ‏﴾؛[30] و نماز را برپا دار، كه نماز از كار زشت و ناپسند باز مي‌دارد، و قطعاً ياد خدا بالاتر است‏، و خدا مي‌داند چه مي‌كنيد.

در حديثي از امام باقر و امام صادق8 در بارة امر به معروف و نهي از منكر چنين روايت شده است: «الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيُ عَنِ الْمُنْكَرِ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَي فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللَّهُ تَعَالَي وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللَّهُ تَعَالَي»؛[31] امر به معروف و نهي از منكر دو آفريده از آفريدگان خداوندند. كسي كه آن دو را ياري نمايد خداوند به او عزت مي‌بخشد و كسي كه آن دو را خوار نمايد خداوند تعالي خوارش مي‌كند.

امر به معروف و نهي از منكر و نماز تأثيرات تربيتي و اجتماعي يكسان دارند و هر دو از زشتي‌ها جلوگيري مي‌كنند، و مراحل آن عبارتند از:

1.                      مرتبة اعراض و روي گرداندن: اگر كسي با درهم كشيدن چهره اصلاح مي‌شود برخورد تندتر جايز نيست؛

2.                      مرتبة زبان: اگر با روي گرداندن اصلاح نشود با زبان خوش، نه با تندي و خشونت بايد تذكر داد؛

3.         مرتبة عمل: اگر مراتب بالا كارگر نيفتاد، انسان مي‌تواند دست به عمل بزند، اما اگر به ضرب و جرح منتهي شود بايد با اجازة حاكم شرع صورت گيرد، نه اين كه هر كس به نام امر به معروف و نهي از منكر، دست به هر جنايتي بزند و آن را امر مقدس و وظيفة شرعي جلوه دهد؛

4.         مرتبة قلبي: اگر انسان نتواند هيچ كاري انجام دهد واجب است از اينكه معروف ترك و منكر انجام مي‌شود در دل ناراضي باشد.[32] تا گناه در نظرش آسان جلوه نكند. اين كمترين كاري است كه براي همگان و در هر حال ميسر است. البته اين مراحل به نوع منكر و معروف بسته است، اگر اصول اسلام در خطر باشد در اين صورت، انكار قلبي كافي نيست، در چنين شرايطي وظيفة حاكم اسلامي و ديگر مسلمانان، حركت و ايستادن در مقابل طغيان گري است؛ در اين اوضاع بايد رنگ خون را براي ثبت تاريخ انتخاب كرد. همان گونه كه امام حسين7 هدف قيام خود را امر به معروف و نهي از منكر بيان مي‌كند.[33] وقتي به اين مراحل بنگريم نکتة مهم آن تربيتي است که يا خود امر و نهي کننده را به تربيت شدن وا مي‌دارد، يا امر و نهي شونده را.

فلسفة مراتب امر به معروف و نهي از منكر

يكي از فلسفه‌هاي مراتب و شرايط امر به معروف و نهي از منكر آثار تربيتي آن است از اين رو اسلام براي امر به معروف و نهي از منكر، افزون بر مراتب، شرايطي قرارداده است كه از آن جمله اين است كه خود موجب فساد نگردد، در صورت دارا نبودن شرايط، نبايد كسي به اين كار اقدام كند[34] زيرا بدون داشتن شرايط، گاهي نتيجة معكوس به دست مي‌آيد و نه تنها كاركرد تربيتي ندارد بلكه مانع آن مي‌گردد. و از شرايط ديگر اين است كه فرمان دهنده و بازدارنده بايد معروف و منكر را بشناسد اگر نمي‌شناسد تحصيل شرايط و شناختن معروف و منكر را نيز برخي واجب كرده‌اند، و همچنين در شرايطي كه شخص پشيمان است و اصرار بر ادامه دادن ترك معروف و انجام منكر ندارد، نبايد به او تذكر داد و امر و نهي كرد.[35] زيرا عزت نفسش آسيب مي‌بيند گرفتار «خود پندارة منفي» مي‌شود براي خويش ارزشي قايل نمي‌شود و در نتيجه: «افرادي كه دچار خود كم بيني اند و براي خود ارزشي قايل نيستند، به راحتي در دام اعمال غير اخلاقي گرفتار مي‌شوند و حتي از آسيب رساندن به ديگران هيچ ابايي ندارند.»[36]

همة شرايط امر به معروف و نهي از منكر نوعي بار تربيتي دارد كه مي‌خواهد به گونه‌اي افراد را از منكر بازدارد و به سوي خوبي و معروف بكشاند. و در نهايت او را تربيت كند. در بسياري از سيرة پيامبر که به امر خداوند اجرا مي‌شد، شرايط تدريجي رعايت گرديده است از جمله مي‌توان حرمت تدريجي شراب را نام برد که خداوند يک‌باره اين کار را نکرد بلکه روحيات و پذيرش متربيان را نيز در نظر داشت، و «روشن است كه اگر اسلام مي‏خواست بدون رعايت اصول رواني و اجتماعي با اين بلاي بزرگ عمومي به مبارزه برخيزد ممكن نبود، و از اين رو از روش تحريم تدريجي و آماده ساختن افكار و اذهان براي ريشه كن كردن مي‌گساري كه به صورت يك عادت ثانوي در رگ و پوست آنها نفوذ كرده بود، استفاده كرد.»[37]

نتيجه

از آنچه تا كنون گذشت مي‌توان به اين نتيجه دست يافت كه فلسفة بعثت و دعوت پيامبر9 تربيت انسان‌ها بوده است و پيامبر گرامي اسلام نيز از راه‌هاي بسياري استفاده نموده است كه يكي از راه‌هاي مهم تربيتي آن حضرت، امر به معروف و نهي از منكر و نحوة اجراي آن است زيرا امر به معروف و نهي از منكر دو عامل مهم تربيتي و بازدارنده از زشتي‌ها و وظيفه‌اي است كه افزون بر حاكم و دولت اسلامي بر عهدة همگان نهاده شده است تا هر كس به قدر توان خويش بتواند در تربيت عمومي سهم داشته باشد، ولي سيرة پيامبر گرامي اسلام در اجراي امر به معروف و نهي از منكر به گونه‌اي بوده است كه بتواند به عنوان حاكم دولت اسلامي و به عنوان پيامبر رحمت بر همگان رحمت باشد و هم از هرج و مرج‌ها جلوگيري نمايد، اين وظيفة مهم به صورت كامل آن‌گاه ميسر است كه امر به معروف و نهي از منكر با شرايط و مراحلي اجرا شود كه در سيرة پيامبر گرامي اسلام اجرا مي‌شد يعني از امر به معروف و نهي از منكر با زبان خوش و مدارا آغاز گردد تا به مرحله‌اي برسد كه پيامبر9 يا كساني كه از جانب آن حضرت ولايت تام دارند، اجرا نمايند، زيرا در شرايطي امر به معروف و نهي از منكر كاربرد دارد كه بتواند جلو بسياري از نابساماني‌هاي اجتماعي را بگيرد كه مصداق مهم امر به معروف و نهي از منكر، اجراي حدود، قصاص، ديات و ... به حساب مي‌آيند. خداوند در بارة تاثير قصاص بر تربيت مي‌فرمايد: ﴿وَ لَكُمْ في الْقِصاصِ حَيَوةٌ يَاأُولي الأَلْبَابِ لَعَلَّكمْ تَتَّقُونَ‏﴾؛[38] و اي خردمندان‏، شما را در قصاص زندگاني است‏، باشد كه به تقوا گراييد.

در اين آيه اشاره دارد كه جنبة تربيتي قصاص را كسي درك مي‌كند كه از خرد بهرهاي داشته باشد. زيرا خردمندان آن را نردبان تكامل قرار داده به سوي آسمان معنويت بالا مي‌روند. چنانكه در احاديث در بارة اجراي حدود چنين آمده است: «وَ حَدٌّ يُقَامُ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ أَفْضَلُ مِنْ مَطَرِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً»؛[39] حدي كه براي رضاي خدا در زمين اجرا شود، برتر از بارش چهل روز باران است.

اينها، نمونه‌هايي از مصاديق تربيت اجتماعي امر به معروف و نهي از منكر به حساب مي‌آيند.

پي‌نوشت‌ها



[1]. سعدي: كليات سعدي، تصحيح: محمد علي فروغي، دوم، نشر طلوع، 1375، ص601.

[2]. «السيرة: الطريقة، و منه سار بهم سيرة حسنة أو قبيحة، و الجمع سير مثل سدرة و سدر. و السيرة أيضا: الهيئة و الحالة.» رك طريحي، فخرالدين: مجمع‏البحرين، تحقيق: سيداحمد الحسيني، دوم، مكتب نشر الثقافة الاسلاميه، 1409ق. ج: 3 ص: 339

[3]. رک سلطان محمدي، منير، Hadith 1384. blogfa.cam.، دانشجويان دانشكدة مجازي علوم حديث، هفتم فروردين 1385.

[4]. داوودي، محمد، سيرة تربيتي پيامبر9 و اهل‌بيت:، دوم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، 1384. ج2 ص20.

[5]. طباطبايي(حكيم سيد محسن: حقائق الأصول، پنجم، كتابخانة بصيرتي‌، قم، 1408ق. ج2، ص110.

[6]. همان ص23.

[7]. دهخدا، علي اكبر: فرهنگ دهخدا، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1373. ماده تربيت ج4، ص5776.

[8]. «ربو: ربا الجرح و الأرض و المال و كل شي‏ء يربو ربوا، إذا زاد...» فراهيدي، خليل بن احمد: كتاب‏العين، تحقيق: مهدي المخزومي/ ابراهيم السامرائي، دوم، مؤسسة دارالهجره. 1408ق. ج: 8 ص: 283.

[9]. «الرب في الاصل:‌ التربية، و هو إنشاء الشيء حالا فحالا الي حد التمام...» راغب اصفهاني: مفردات غريب القرآن، اول، دارالقلم، دمشق، 1412ق،- 1992م. ص336.

[10]. اميني، ابراهيم: اسلام و تعليم و تربيت، دوم، انتشارات اوليا و مربيان جمهوري اسلامي ايران، 1373. ص14.

[11]. موريس شاد وارده: استادان بزرگ تعليم و تربيت. م. احمد قاسمي، با همكاري مؤسسة فرانكلين، بي تا. ص1.

[12]. حايري شيرازي، تربيت اسلامي، اول. انتشارات دفتر تحكيم وحدت، تهران، 1360، ص21.

[13]. سيف، علي اكبر: روانشناسي پرورشي، چهاردهم، مؤسسة انتشارات آگاه، تهران‌، 1384. ص28.

[14]. ابن منظور: لسان العرب، اول، ادب الحوزه، 1405ق. ج: 9 ص: 236

[15]. همان كتاب، ج: 5، ص: 232.

[16]. راغب اصفهاني: مفردات غريب القرآن، اول، دارالقلم، دمشق، 1412ق،- 1992م. ص: 561

[17]. (المعروف: هو كل فعل حسن، اختص بوصف زائد علي حسنه، إذا عرف فاعله ذلك، أو دل عليه. و المنكر كل فعل قبيح، عرف فاعله قبحه، أو دل عليه.) محقق حلي: شرائع الاسلام في مسائل الحلال والحرام، تحقيق: سيد صادق شيرازي، دوم.، انتشارات استقلال، تهران 1409ق، ج: 1 ص: 258

[18]. ر. ك. دهخدا، علي اكبر: فرهنگ دهخدا، پيشين، مادة امر و نهي.

[19]. آل عمران (3) آيه: 164.

[20]. ر. ک، صفحة بعد.

[21]. «و إني لو تركتكم حيث قال الرجل ما قال فقتلتموه دخل النار...».

[22]. قمي‌، شيخ عباس: كحل البصر في سيرة سيد البشر9، انتشارات رسول مصطفي، قم، 1404ق، ص70.

[23]. شريعتمداري، علي: تعليم و تربيت اسلامي، ششم، انتشارات امير كبير، تهران،1370. ص200.

[24]. كليني، محمدبن يعقوب: كافي، چهارم، دار الكتب الإسلاميه، تهران، 1365. ج 5 ص: 294

[25]. مطهري، مرتضي: سيري در سيرة نبوي، ششم، صدرا، تهران، 1368. ص: 101.

[26]. شيخ طوسي، محمد بن الحسن: تهذيب ‏الأحكام، پيشين، ج: 6 ص: 181

[27]. ابي عبد الله بن محمد بن جعفر بن حيان: طبقات المحدثين باصبهان والواردين عليها، تحقيق: عبدالغفور عبدالحق حسين البلوشي، دوم، مؤسسة الرساله، بيروت، 1412ق. ج 1 ص 297.

[28]. حجرات، (49) آيه: 9.

[29]. طبرسي، أبي علي فضل بن الحسن: مجمع البيان في تفسير القرآن، اول، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1415ق - 1995م. ج 9، ص199.

[30]. عنكبوت، (29) آيه: 45.

[31]. شيخ طوسي، محمد بن الحسن: تهذيب ‏الأحكام، چهارم، دار الكتب الإسلاميه، تهران، 1365.ج : 6 ص : 177. وسايل الشيعه، (آل‌البيت) ج16، ص124.

[32]. رك شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان: المقنعه، بي‌تا، انتشارات جامعة مدرسين قم، ص 809

[33]. مجلسي، محمد باقر: بحارالأنوار، مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، 1404ق. ج 44 ص 329

[34]. خميني، روح الله: تحرير الوسيله، انتشارات اسماعيليان، قم، بي‌تا.ج: 1 ص: 465 تا ص: 476.

[35]. عاملي (شهيد ثاني)، زين الدين بن علي: مسالك الافهام إلي تنقيح شرائع الاسلام، اول، تحقيق و نشر: مؤسسة معارف اسلامي، قم، 1413ق ج 3 ص 101 و 102.

[36]. جمعي از مؤلفان: روانشناسي اجتماعي با نگرش به منابع اسلامي، اول، سمت، قم، 1382. ص: 129.

[37]. مكارم شيرازي، و گروهي از دانشمندان، تفسير نمونه، بيست و دوم، دار الكتب الاسلاميه، تهران. ج5 ص70.

[38]. بقره،(2) آيه: 179.

[39]. حر عاملي، محمد بن الحسن: وسائل الشيعه، پيشين، ج: 28 ص: 13.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:59  توسط محمد عارف صداقت  | 

یاس کبود

بسم رب الشهداء والصديقين باور نمي‌كنم كسي بتواند غم‌نامه ی گل زيباي بوستان پيامبر را به تصوير كشد، زيرا او آنقدر رنج ديده است كه با زبان معصومش در پيشگاه پيامبر چنين مي‌نالد:

«قل للمغيب تحت اطباق الثري

إن كنت تسمع صرختي و ندائيا

بگو آن كس كه رخ در نقاب خاك نهان كرده است اگر ناله و فغان مرا مي‌شنوي (آگاه باش) كه:

صبت عليّ مصائب لو انها

صبت علي الايام عدن لياليا

آنقدر رنج ديده‌ام كه اگر بر روزگار تحميل مي‌شد به شب تيره مبدل مي‌گشت.

قد كنت ذات حمي بظل محمد

لا اغتشي ضيما و كان جماليا

گذشت آن زمان كه در ساية محمد(ص)، كه زيبايي و شكوه زندگيم بود، از هر تعرض مصون بودم و از ستمگرانم انديشه‌اي نبود.

فاليوم اخشع للذليل و اتقي

ضيمي و ادفع ظالمي بردائيا

اما امروز، بايد كه به فرومايه‌اي كرنش كنم و بدينوسيله، خويشتن از ستم نگاهدارم (كه ستمگر از بس به حريم من نزديك شده)، بايد كه با گوشة عبا او را از خويشتن برانم.

فاذا بكت قمرية في ليلها

شجنا علي غصن بكيت صباحيا

اگر قمريان شب هنگام، بر شاخسار گريه و نالة اندوه سر مي‌دهند، من هر بامداد نيز، در ناله و گريستنم.

فلاجعلن الحزن بعدك مؤنتي

لاجعلن الدمع فيك و شاحيا

(پدر جان) پس از تو، ديگر حزن و اندوه، ماية زندگي من شده و در سوگ تو، ديگر سرشك غم زيب (دامان) من گرديده است.

ما ذا علي من شم تربة احمد

ان لايشم مدي الزمان غواليا»

سزاست آن كس كه عطر مرقد محمد(ص) را تنفس كرده كه ديگر، مشك و عنبر نبويد و اينها را به چيزي نشمارد.» اينها ناله و اندوه زهرا است كه در قالب چكامه‌هاي جان سوز از سينة اندوه بارش تراوش كرده است اين شعر نيست درد مجسم است. زهرا بعد از پدر همچنان مي‌ناليد تا اين كه روز ديگري فرا رسيد كه يك بار ديگر زمين و زمان را يتيم كرد: در آن روزي كه زهرا بار سفر بسته بود و مي‌خواست از ديار ما بكوچد كه ديار غربتش بود هيچ كس باورش نمي‌شد ولي غروب با چشمان ورم كرده و قرمز خود را نشان مي‌داد و در انتظار شبي بود كه به نشانه ی عزا چادر مشكي به بر مي‌كرد. نيمه شب در انتظار بود تا ناله‌هاي جان سوز را نظاره كند و قطرات شبنم را بر گونه‌هاي زهره ی پيامبر به تماشا بنشيند، و دعاهاي با سوز و گداز در حق ديگران را از گلوي بهترين زنِ رنج ديده بشنود اما دريغ كه ديگر چنين مناظري پديد نخواهدآمد. صبح منتظر بود تا با تكبير زيبا و سرود عشق از گلوي درد آلود تنهاترين و برترين بانوي روزگار آغاز گردد، اما افسوس كه زهرا ديگر نخواهددرخشيد و صبح همچنان منتظر خواهدماند، زيرا زهرا آنقدر از اين دنيا و رنج‌هايش خسته گشته است كه نه تنها قصد ماندن ندارد بلكه ديگر نمي‌خواهد هيچ كسي بر قبر ناپيدايش گذركند، تا بالاخره شب فرا رسيد، بي‌نفس و نگران بود، به جاي آن همه انتظار مي‌ديد كه تابوتي بر دوش‌هاي خسته حمل مي‌شود كه در ميان، شاخه گلي دارد كه از دست تندباد خزاني تازيانه‌ها خورده و پرپر گشته است. همه در خواب ناز نفس مي‌كشيدند، آرام و بي صدا در سياهيِ شب، بهترين مردان روي زمين، با شقايق زخم خورده آهسته راز مي‌گفت و غنچه‌ها سر بر شانه ی غم نهاده بودند، پنهان و آرام آرام، اشك مي‌ريختند، تا مبادا صدايي از آنان بلند شود و شب، سكوتش را بشكند و خفاشكان به گردش درآيند. آسمان خيره مي‌نگريست و باورش نمي‌شد كه ديگر زمزمه‌هاي ياس كبود پيامبر را نخواهدشنيد. ستارگان از حسرت، چشمك زنان بي‌قراري مي‌كردند و همه در گرداب اندوه دست و پنجه مي‌زدند و بيشتر از عدد ستارگان، ملائك در خانه ی گلين علي(ع) رفت و آمد داشتند، اما علي(ع) تنها كسي بود كه اين همه رنج را بر دوش مي‌كشيد و «خار در چشم و استخوان در گلو» پرپر شدن آلاله ی خونينش را به نظاره نشسته بود و اين چكامه ی جگر خراش را با دريايي از اندوه در كنار تنها همزبان خويش، با خود زمزمه مي‌كرد:

و لكل اجتماع من خليلين فرقة

و كل الذي دون الفراق قليل

وان افتقادي فاطما بعد احمد

دليل علي ان لا يدوم خليل

همه ی رشته‌ها گسسته و دوستان از هم جدا مي‌شوند، هرآنچه بجز فراق، اندك است. و فقدان فاطمه و پيامبر دليل آشكاري است، براين كه دوستي‌هاي اين جهان پايدار نيست.

علي (ع) در اين ايام، تنها يك همسر و همراز را از دست نداد بلكه در فقدان كسي زانوي غم در بغل گرفت كه هرگاه روزگار بر امام(ع) سخت مي‌گرفت و غم و اندوه با چهره ی خشن و تيره‌اش رو مي‌نمود، دلداري‌ها، لبخندها و محبت‌هاي زهرا(س) بود كه امام علي(ع) را تسلي مي‌داد و تنها مخزن اسرار آن امام بي‌كس(ع)، سينه ی زهرا بود كه هيچ گاه تنگ نگشت و بي‌قراري نكرد. به راستي چه كسي مي‌توانست دردهاي دل علي(ع) را تحمل كند جز زهرا؟ امام(ع) تنها همرازي مي‌خواست بسان زهرا(س) و كسي هم نمي‌توانست همتاي علي(ع) باشد جز زهرا. اما دريغا كه از اين پس علي(ع) يگانه پشتيبانش را از دست مي‌دهد و به راستي كه تنها مي‌شود زيرا درد معصوم را جز معصوم درك نمي‌تواند. علي(ع) ديگر كسي را ندارد كه با او راز دل گويد و اينك تنهاترين امام روزگار است كه بناچار به چاه پناه برده، با آن راز مي‌گويد. اگرچه زهرا خوشحال است كه مرغ روحش بال مي‌گشايد و نزد محبوبترين كسان در پيشگاه خدا مي‌شتابد، اما چه سنگين است اين اندوه بر شانه‌هاي خسته ی علي(ع) و چه طاقت فرساست كه علي(ع) عزيزترين كسانش را در دل خاك بسپارد و تنها و دست خالي به خانه‌اي برگردد كه هر گوشه‌اش پر از يادگارِ ايثارگري‌هاي زهراست. به راستي چه سخت است كه علي به خانه بيايد و سلام زهرا را نشنود و زهرا به پيشوازش نشتافته، جايش خالي باشد؟ و چه سنگين بود كه مي‌ديد بازوان و صورتي كه هميشه بوسه‌گاه رسول خدا بوده است، از ضرب تازيانه چونان شب تاريك، سياه گشته و به نشانه ی اعتراض ورم كرده است. خدايا اين همه سياهي! شبِ سياه، صورت كبودِ متمايل به سياهي، خاندان پيامبر و ملائك سيه پوش، دل‌هاي بسياري از مسلمانان نيز سياه، يگانه دخت گرامي پيامبر(ص)، در پايتخت اسلامي، در سياهي شب، با چند نفر تشييع مي‌شود، نمي‌توان تصور كرد كه چگونه در ميان آن همه مسلمان، دختر پيامبر شبانه و پنهاني دفن شود، فلسفه‌اش چيست؟

«و لأيّ الامور تدفن ليلا

بضعة المصطفي و تخفي ثراها»

اي شب! تو رازها در سينه داري و قصه‌هاي ناگفته‌اي بسيار از پارة تن پيامبر در دلت موج مي‌زند آيا تو هم مانند علي(ع) نمي‌تواني با كسي در ميان بگذاري؟ بيا عقده‌هاي دلت را خالي كن و آنچه ديدي باز گو شايد بتوان نشاني از آن بي‌نشان پيدا كرد. و تو اي نسيم سحر! آنگاه كه در صبح صادق از قبرستان بقيع گذر كردي از خاك‌هاي خسته ی آن سراغ بگير كه در كدامين گوشه‌اش زهراي اطهر خوابيده كه دل‌هاي بي قرار را از عطر و صفاي خويش بي‌نصيب كرده است. اي خاك بقيع! چگونه جرات كردي عزيز پيامبر و يگانه همراز امامِ تنها را در بر بگيري و بر تنهايي آن امام بيفزايي؟! هنوز كه هزاران سال مي‌گذرد نمي‌توان باوركرد، كه زهرا امامش را در ميان دريايي از مشكلات تنها گذاشت و براي هميشه از اين ماتمكده رخت بر بست. اما بايد باوركرد، و روزگار تماشاكرد كه چگونه دستان كوچك زينب با مادر وداع نمود و زهرا(س) به نشانه ی آخرين ديدار، كودكان خردسالش را تنگ در آغوش كشيد و براي هميشه از رنج‌ها و مصيبت‌هاي دنيا آسوده گشت و به محبوب خويش پيوست. سلام بر او، سلام بر مظلوميت او، سلام بر امام تنهاي او و سلام بر اشك‌هاي بي‌دريغ او در مصيبت چند روزه ی برترين پيامبران روي زمين. و درود بر سينه ی خسته، شانه‌هاي زخم خورده و بازوان كبود او.

محمد عارف صداقت

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط محمد عارف صداقت  | 

 

 

 

زمينه‌هاي ظهور در سخنان معصومين(ع)

درآمد

يكي از سنت‌هاي ديرينة خداوند اين بوده است كه هرگاه خواسته است حجت و راهنمايي براي مردم بفرستد، با ايجاد حوادث و پديده‌هاي غريب دل‌ها را متوجه مي‌كرده است تا هم حجت تمام شده باشد و هم زمينه براي پذيرش دعوت فراهم گردد، روزي كه پيامبر گرامي اسلام(ص) پا به دنيا گذاشت، خداوند حوادثي را ايجاد نمود تا مردم براي پذيرش دعوت او كاملا آماده و مهيا باشند، قضية اصحاب فيل، خاموش شدن آتشكده، و... زمينه ساز پذيرش دعوت پيامبري بود كه به زودي دعوتش را آغاز مي‌كرد، حوادث ديگري چونان دشمني‌هاي ديرين و كينه‌ها و غارت‌هاي كه مردم را از زندگي خسته و دلگير ساخته بود سبب مي‌شد تا مردم با عشق فراوان به دعوت مصلح جهاني لبيك گويند زيرا جنگ‌هاي طولاني ميان اوس و خزرج، غارتگري‌ها و دختركشي‌ها، همه بر خلاف طبيعت و خواستة مردم بود، و چون رسم شده بود كسي برخلاف آن حركتي انجام نمي‌داد، مردي الهي را مي‌خواست كه به همة اين جنايت‌ها پايان دهد. انسان كه به طور فطري خواهان امنيت است، در جاهليت نخست از اين نعمت بزرگ بهره‌اي نداشت و غارتگري به صورت شغل در آمده بود و عيبي به حساب نمي‌آمد و قانون جنگل ـ كه همان بي‌قانوني است ـ كاملا حاكم شده بود كه هر زور مداري، دسترنج ضعيفان را بي‌هيچ واهمه مي‌خورد و به تاراج مي‌برد. دين تحريف شده بود و بت‌هاي فراوان در مقدسترين مكان‌ها وجود داشت، امام علي(ع) اعراب پيش از اسلام را چنين وصف مي‌كند:

«خداوند پيامبر(ص) را به رسالت مبعوث ساخت تا جهانيان را بيم دهد و امين آيات وي باشد، درحالي كه شما ملت عرب بدترين دين و آيين را داشتيد و در بدترين سرزمين‌ها زندگي مي‌نموديد، در ميان سنگ‌هاي خشن و مارهايي كه فاقد شنوايي بود (و به همين جهت از هيچ چيز نمي ترسيدند) به سر مي‌برديد، آب‌هاي آلوده را مي‌نوشيديد، و غذاهاي ناگوار را مي‌خورديد، خون يكديگر را مي‌ريختيد و پيوند خويشاوندي را قطع مي‌نموديد، بت‌ها در ميان شما برپا بود (پرستش بت شيوه و آئين شما) و گناهان سراسر وجود شما را فراگرفته‌بود...»[1]

در چنين شرايطي، مردي از سلالة ابراهيم قد بر افراشت تا مردم را نجات داده، كينه‌هاي ديرينه را به برادري تبديل سازد، اوس و خزرجي كه ساليان دراز از هم دور و دشمن يكديگر بودند برادر و دوست سازد، انسان‌ها را به سوي تمدن سوق دهد آنچنانكه تا هشت قرن آقايي جهان را به عهده داشتند و باز هم همان شرايط كم كم، رو آورده است. و در عصر حاضر و جاهليت دوم نيز بي‌عدالتي و زورمداري بيداد مي‌كند، ظلم به جاي عدل، پذيرفته شده است يك عده با زور و سر نيزه، مردماني را از خانه و كاشانةشان بيرون مي‌رانند و بي‌ديني اوج گرفته و دنيا عرصة تاخت و تاز ابر قدرت‌ها شده است، و هر جنايتي را انجام مي‌دهند. نه حقوق بشري رعايت و نه صدايي به دفاع و اعتراض بلند مي‌شود، عده‌اي كه قدرت و زور دارند از حق «وتو» بهره دارند، مگر نه اين است كه هرچيزي را كه آمريكا و ابرقدرت‌هاي ديگر انجام دهند، عين عدالت مي‌شود اما اگر ديگري همان را انجام دهد تضييع حقوق بشر و... به حساب مي‌آيد! مگر جنايتكارترين انسان‌ها ادعاي شباني و حفظ انسان‌ها را ندارد كه روزگاري در هيروشيما و ناكازاكي انسان‌هاي فراواني را به خاك و خون كشيدند، و امروز در فلسطين، لنبان، عراق، افغانستان و... حادثه مي‌آفرينند. امروزه كساني علَم دفاع از حقوق بشر را بر افراشته‌اند كه از چنگ و دندانشان خون مي‌چكد، جنگ‌هاي خانمان بر اندازي شبيه جنگ‌ها و دشمني‌هاي اوس و خزرج، در سراسر عالم بروز كرده است. قتل و زنده به گور كردن انسان‌هاي بي‌گناه اما به صورت پيشرفته (كورتاژها) دنيا را پر كرده است. ظلم و بي عدالتي با چهرة خشنتر هويدا گشته است. در گوشه‌اي از دنيا عده‌اي از سيري در عذابند و در آن طرفتر از گرسنگي رنج مي‌برند، ساختن سلاح‌هاي مرگبار دنيا را تا لبة پرتگاه نابودي به پيش برده است، كه همه و همه زمينه را براي ظهور مصلح ديگر كاملا مهيا ساخته است تا جهان را به مقصد واحد و عدالت سوق دهد. جهان آبستن اين است كه داية مهرباني بيايد و مدينة فاضلة اسلامي را پياده سازد، كه در منابع حديثي چنين وعده‌اي آمده است:

«قوله تعالي: ﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها﴾ عن سلام بن المستنير عن الباقر(ع) قال: يحييها بالقائم(ع) فيعدل فيها فيحيي الارض بالعدل بعد موتها بالظلم»[2]؛ سلام بن المستنير از امام باقر(ع) روايت مي‌كند كه در بارة آيه كريمه «بدانيد كه خداوند زمين را بعد از مرگش زنده خواهدكرد» فرمود: خداوند زمين را به وسيله قائم(ع) زنده مي‌كند، آن حضرت عدالت را بر روي زمين، به اجرا مي‌گذارد، آنگاه زمين به سبب عدل زنده مي‌شود بعد از آني كه به سبب ظلم مرده باشد».

طبق پيشگويي‌هاي پيامبر و امامان(ع) چشم به راهيم تا آن آفتاب طلوع نمايد و خفاشان را از صحنه بيرون براند چنانكه امام راحل(ره) نيز فرمود:

«ما امروز دور نماي صدور انقلاب اسلامي را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش مي‌بينم و جنبشي كه از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستكبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است، اميد بخش آتية روشن است و وعدة خداوند تعالي را نزديك و نزديكتر مي‌نمايد. گويي جهان مهيا مي‌شود براي طلوع آفتاب ولايت از افق مكة معظمه و كعبة آمال محرومان و حكومت مستضعفان».[3]

در احاديث براي ظهور آن يوسف زهرا نشانه‌هايي آمده است كه در آستانة ظهور رخ خواهدداد، در اين مقاله چهارده نشانه و زمينه را به دليل تبرك به چهارده معصوم به طور خلاصه بررسي مي‌كنيم مواردي از نشانه‌هاي ظهور، اتفاق افتاده است و ان شاءالله خورشيد مكه خواهدآمد و آرزوي ديرينة بشر را برآورده خواهدساخت كه ما آن را نزديك مي‌بينيم: ﴿إِنهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً﴾؛ زيرا بسياري از زمينه‌ها تحقق پيدا كرده است، حكايت از به سرآمدن انتظار را دارد.

بايد يادآور شد كه زمينه با علايم حتمي يكي نيست زمينه‌ها نزديك بودن ظهور را نشان مي‌دهند و بايد آماده بود تا اگر تحقق پيداكرد، جزء زيان كاران به حساب نياييم. نمونه‌هاي يادشده در اين مقاله از نوع زمينه‌ها است و انتظار و آمادگي را مي‌طلبد:

1. قيام مردي از قم

يكي از نشانه‌ها در آستانة ظهور اين است كه براي اصلاح مردم، مردي از قم پرچم دعوت به فرامين الهي را بلند مي‌كند كه او و يارانش داراي اين ويژگي‌هاي هستند:

«و عن علي بن عيسي عن أيوب بن يحيي الجندل عن أبي الحسن الأول(ع) قال رجل من أهل قم يدعو الناس إلى الحق يجتمع معه قوم كزبر الحديد لاتزلهم الرياح العواصف و لايملون من الحرب و لايجبنون و علي الله يتوكلون وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ مردي از قم، مردم را به حق فرا مي‌خواند، و گروهي با او گرد مي‌آيند كه مانند پاره‌هاي آهن مقاومند؛ تندبادهاي حوادث آنان را نمي لرزاند؛ از نبرد خسته نمي‌شوند و بزدلي را پيشه نساخته، بر خدا توكل مي‌كنند كه آينده از آن پرهيزكاران است.[4]

برخي از نويسندگانِ هم عصر امام خميني(ره) سخن بالا را بر آن پير خرد تطبيق كرده‌اند[5] كه به راستي در راه آرمان و هدفشان جانفشاني نمودند و مانند آهن در برابر همة ابرقدرت‌ها ايستادند و هيچ تزلزلي در خود راه نداده، با دست خالي رژيم تا به دندان مسلح را از پاي درآوردند و با بزرگترين ابر قدرت‌ها مقابله نمودند سربلند از اين ميدان بيرون آمدند. چنانكه خود امام(ره) فرمود:

«ما با خواست خدا دست تجاوز و ستم همة ستمگران را در كشورهاي اسلامي مي‌شكنيم و با صدور انقلابمان كه در حقيقت صدور انقلاب راستين و بيان احكام محمدي(ص) است، به سيطره و سلطه و ظلم جهانخواران خاتمه مي‌دهيم و به ياري خدا راه را براي ظهور منجي و مصلح كل، و امامت مطلق حق امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ هموار مي‌كنيم.»[6]

2. مقاتلة مسلمين با يهود

يكي از زمينه سازان يا نشانه‌هاي ظهور، اشغال فلسطين و مقاتلة مسلمين با يهود است امام علي(ع) در اين باره چنين فرموده است:

«ان اليهود يجتمعون من اطراف العالم في فلسطين و يجعلون لهم دولة فيها فتحاربهم بعض دول الاسلام من العرب عدة‌ مرات فلاينتصرون عليهم ولا يتمكنون من دفعهم وليكن في آخر الامر يجتمع عليهم رجال العرب و الاسلام و يتحدون علي قتالهم و يرفعون رمز الوحدة في مدافعتهم و يتفقون علي قتل اليهود و اخراجهم عنها فينتصرون عليهم و يملكون فلسطين و يقتلون اليهود و لايدعون احدا فيها»؛[7] يهود از اطراف دنيا در فلسطين گرد مي‌آيند و دولتي تشكيل مي‌دهند، برخي از كشورهاي عرب مسلمان چندين بار با آنان به ستيز مي‌پردازند اما بر آنان پيروز نمي‌شوند و توان دفع آنان را ندارند ولي در پايان اعراب و مسلمانان در مبارزه با آنان متحد مي‌شوند و شعار وحدت سر مي‌دهند و بر كشتن و اخراج يهود از سرزمين فلسطين اتفاق مي‌كنند، بر آنان پيروز مي‌شوند و آن سرزمين را مالك مي‌شوند و هيچ يهودي را در آن سرزمين نمي‌گذارند.

اميد است پيروزي حزب الله لبنان و انتفاضة فلسطين مصداق حديث بالا باشد و اعراب خفته و مسلمانان را بيدار سازد تا متحد شوند و قبلة اول مسلمانان را از اسارت و اشغال صهيونيسم آزاد سازند و سخن امام معصوم را تحقق بخشند. افزون بر اينكه اشغالگري و ظلم صهيونيست‌ها، مصداق ديگري از علائم ظهور است كه «پرشدن زمين از ظلم و جور» باشد و از بارزتر ين مصداق ظلم همين است كه با زور و اشغالگري، ديگران را از خانه و كاشانةشان بيرون رانده، خود جاي گزين شوند و از همه مهمتر، اعلام قبلة اول مسلمانان به عنوان پايتخت صهيونيسم است كه اين حادثه جگر مسلمين را داغدار كرده و اين جسارتي است كه براي هميشه بي‌پاسخ نخواهدماند و روزگاري مسلمانان بيدار خواهندشد و به اين نكته پي خواهندبرد كه با اسرائيلِ غاصب، جز با زبان زور و تفنگ نمي توان سخن گفت زيرا:

«ترحم بر پلنگ تيز دندان                   ستمكاري بود بر گوسفندان»

همانگونه كه در حديث ديگري از پيامبر(ص) روايت شده است: «لا تقوم الساعة حتى تقاتلوا اليهود حتى يقول الحجر وراءه اليهودي يا مسلم هذا يهودي ورائي فاقتله»؛[8] قيامت برپا نخواهدشد تا وقتي كه شما [مسلمانان] با يهود تا آنجا به مقابله برخيزيد كه سنگ‌ها به صدا در آيند كه اي مسلمان! يهودي‌اي در پشت من پنهان شده است، او را بكش.

3. وقوع فتنه ميان شرق و غرب

امروز آمريكاي جنايت پيشه و استعمارگر پير و از كار افتادة انگليس و دستيارانشان از غرب عالم بلند شده و آمده‌اند تا شرق را جولان گاه و ميدان تاخت و تاز خويش قرار دهند از يك طرف واقعة يازده سپتامبر بهانه دست آمريكا و غرب داد تا مسلمانان و شرق را متهم سازند و از طرف ديگر، به بهانة نابودي طالبان و بن لادن و صدام كه دست پروردة خودشان بودند، به كشورهاي شرقي و اسلامي هجوم آوردند و از طرفي نيز مخالفت و دشمني شديد آمريكا با جمهوري اسلامي ايران، و... اختلاف‌هايي است كه شرق و غرب را به سوي فتنة بزرگ به پيش مي راند، زيرا مخالفت آمريكا در واقع با اسلام و دين است و اين براي هميشه قابل تحمل نيست و همچنين يكه تازي‌هاي آمريكا و دشمني بين او و ابر قدرت از كار افتادة شرق (روسيه) و چين احتمال وقوع فتنه را تا مرحلة وقوع نزديك مي‌سازد كه معصومين(ع) قرن‌ها پيش آن را يكي از زمينه‌هاي ظهور به حساب آورده و فرموده اند:

«واختلف أهل الشرق وأهل الغرب نعم و أهل القبلة، و يلقي الناس جهد شديد، مما يمر بهم من الخوف. فلا يزالون بتلك الحال حتي ينادي مناد من السماء، فإذا نادي فالنفر»[9]؛ ميان شرقي‌ها و غربي‌ها و نيز ميان مسلمانان اختلاف خواهدشد و مردم در مشكلات بسيار و دشواري‌هايي شديد مي‌افتند، همواره اين گونه خواهدبود تا آنگاه كه ندايي از آسمان برسد كه با اين ندا بايد كوچيد و حركت كرد.

در بسياري از كشورها ناامني و ترس به گونه‌اي است كه مردم در ترس دايم و شديد به سر مي‌برند و زندگي برايشان به جهنم سوزان مي‌ماند، فتنة ديگري كه غرب به بهانة آن كشورهاي اسلامي را به باد اتهام گرفت، بعد از يازده سپتامبر بود كه رسما آمريكا اعلام كرد: ما جنگ جهاني سوم را آغاز كرده‌ايم، و يا طغيان گري خود را جنگ صليبي مي‌نامد، كه اين اعلام آمريكا، آغازي است براي آن فتنه‌اي كه معصومين(ع) پيشگويي نموده اند:

النبي(ص) قال: «إذا أقبلت فتنة من المشرق وفتنة من المغرب فالتقوا ببطن الشام فبطن الأرض يومئذ خير من ظهرها.»؛[10] آنگاه كه فتنه‌اي از مشرق و فتنه‌اي از مغرب رو نمايد و در مركز شام با هم برخورد كند زير زمين بهتر از روي زمين است.

4. توجه بلاها به نواحي لبنان

از بزرگترين بلاها، تجاوزكاراني هستند كه در همسايگي لبنان حضوردارند، تجاوز و فتنة ارتش اشغالگر صهيونيستي در جنوب لبنان يقينا همان بلايي است كه در احاديث از زمينه‌هاي ظهور به حساب آمده است در كتاب «بيان الائمه للوقايع الغريبه و الاسرار العجيبه» در ادامة حديث طولاني در بخش سوريه و لبنان چنين نقل مي‌كند:

«ثم قال(ع): ثم يدخلونها و بعلبك بالامان، و تحل البدايات بنواحي لبنان، فكم قتيل بالقفر، و اسير بجانب النهر، فهناك تسمع الاعوال، تصحب الاهوال.»؛[11] آنگاه سپاهيان كفار وارد شام مي‌شوند درحالي كه بعلبك در امنيت به سر مي‌برد، طليعة نبرد از نواحي لبنان آشكار مي‌شود، چه بسيار كشتگان كه در بيابان‌ها پراكنده و اسيراني كه در كرانة رود (باختر) بر جا مي‌مانند. ناله و فرياد مصيبت زدگان همراه با ترس و وحشت عظيم به گوش مي‌رسد.

گويا قسمت پاياني اين حديث اتفاقات چند روز مبارزة حزب الله با اسراييل تجاوز كار را بيان مي‌دارد كه از رسانه‌ها ديديم و شنيديم.

5. مضطرب شدن عراق

اضطرابي كه دامن گير عراق گشته است حاجت به بيان نيست كه عيانتر از هر عياني است، و معصومين(ع) آن را صدها سال قبل، از زمينه‌هاي ظهور به حساب آورده اند:

«ثم يسير المهدي(ع) إلى الكوفة و ينزل ما بين الكوفة و النجف و عنده أصحابه في ذلك اليوم ستة و أربعون ألفا من الملائكة و ستة آلاف من الجن و النقباء ثلاثمائة و ثلاثة عشر نفسا قال المفضل يا سيدي كيف تكون دار الفاسقين في ذلك الوقت؟ قال: في لعنة الله و سخطه تخربها الفتن و تتركها جماء فالويل و لمن بها كل الويل من الرايات الصفر و رايات المغرب و من يجلب الجزيرة و من الرايات التي تسير إليها من كل قريب أو بعيد والله لينزلن بها من صنوف العذاب ما نزل بسائر الأمم المتمردة من أول الدهر إلى آخره و لينزلن بها من العذاب ما لا عين رأت و لا أذن سمعت بمثله و لا يكون طوفان أهلها إلا بالسيف.»[12]؛ آنگاه كه حضرت مهدي ميان كوفه و نجف فرود مي‌آيد، چهل و شش هزار ملائكه و شش هزار جن و سيصد و سيزده تن از برگزيدگان همراه اويند. مفضل از اوضاع عراق در آن هنگام پرسيد. امام فرمود: در خشم و لعنت خداست كه فتنه‌ها آن را ويران و با خاك يكسانش مي‌كنند واي بر عراق و اهالي‌اش از پرچم‌هاي زرد و پرچم‌هاي غرب و كساني كه از جزيره به آنان مي‌پيوندند و پرچم‌هايي كه از دور و نزديك به طرف آنان مي‌آيند به خدا سوگند آنها را عذاب‌هاي گوناگوني فرا مي‌گيرد كه همة سركشان تاريخ را از اول تا آخر فرو گرفته بود. عذابي بر آنان فرود مي‌آيد كه نه چشمي ديده و نه گوشي مانند آن را شنيده است و توفانِِ اين سرزمين جز در ساية شمشير نيست.

در اين حديث هم به عمليات توفان صحرا اشاره دارد (و لا يكون طوفان أهلها إلا بالسيف) و هم به اتحاد چندين كشور در برابر عراق (كل الويل من الرايات الصفر و رايات المغرب و من يجلب الجزيرة و من الرايات التي تسير إليها من كل قريب أو بعيد) كه آن را سال‌هاي گذشته به چشم ديديم، كه طوفانش با سلاح‌هاي مرگبار و مخوف بود كه مصداق كامل بيان ائمه(ع) است كه چهار هزار هواپيما از سي كشور در يك پرواز بر فراز بغداد توفاني از بمب و موشك را پديد آوردند. و هنوز هم اين اضطراب ادامه دارد.

6. زياد شدن مرض صرع و ديوانگي بر اثر شدت فتنه و پريشاني[13]

در عصر ما بيشترين مرض‌هاي روي زمين، امراض روحي و رواني است كه دامن جوامع بشري را گرفته است آمار بيان مي‌كند كه: «بيش از نود در صد مردم فعلي دنيا عصبيت‌هاي آشكار يا مخفي دارند كه غالبا چشم مجرب روانشناس, علائم آنها را به خوبي مي‌بيند, ولي گاهي هم هيچ علامت ظاهري ديده نمي‌شود و مدتي روانكاوي بايد كرد تا به وجود آن عصبيت‌ها بشود پي‌برد».[14]

ديل كارنگي نويسندة مشهور آمريكايي مي‌نويسد: «در حال حاضر بيماري قلبي اولين عامل مرگ و مير در آمريكاست طي جنگ جهاني دوم تقريبا يك سوم از يك ميليون مرد حاضر در نبرد كشته شدند اما در همان مدت بيماري قلبي دو ميليون غير نظامي را از بين برد، و نيمي از اين تلفات ناشي از نوع بيماري قلبي بود كه در اثر نگراني و زندگي پرتنش بروز مي‌كند».[15]

بشر توانسته است بسياري از مرض‌ها را به راحتي معالجه كند قلب و چشم را پيوند بزند، پيشرفت‌هاي عجيبي در بخش طب داشته باشد اما نتوانسته است از امراض رواني بكاهد؛ زيرا مردم هر روز از دين و معنويت دور و دورتر مي‌شوند، روي گرداني و بيگانگي از معنويت و خدا بزرگترين عامل استرس‌ها و امراض رواني است همان گونه كه محققان گفته‌اند: «انسان متدين 50 % كمتر از انسان غير متدين به دكتر مراجعه مي‌كند» قرآن نيز اين نكته را بيان مي‌دارد كه هرگاه انسان از خدا و معنويت دورشود امراض رواني و پريشان حالي دامنش را مي‌گيرد. برخلاف خداباوران كه در ساية ايمان از لذت آرامش بهره مي‌برند قرآن كريم در يك جا مي‌فرمايد:

﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقَامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ﴾[16]؛ محققاً كساني كه گفتند: «پروردگار ما خداست‏» سپس ايستادگي كردند، بيمي بر آنان نيست و غمگين نخواهندشد.

و در جاي ديگر مي‌فرمايد: ﴿أَلا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ‏﴾[17]؛ آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمي است و نه آنان اندوهگين مي‌شوند.

يا آنجا كه آرامش را از آنِ مؤمنان مي‌داند و مي‌فرمايد: ﴿الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ تَطمَئنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئنُّ الْقُلُوب﴾[18]؛ كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند، خوشا به حالشان‏، و خوش سرانجامي دارند.

در سخنان گهربار معصومين(ع) هم دين گريزي و هم امراض روحي و ديوانگي از علائم ظهور به حساب آمده است و تا بشر با سرعت تمام از دين و معنويت فرار كند بيشتر به امراض رواني‌اش خواهدافزود، و اين فرار از معنويت به دست تواناي حضرت مهدي(ع) متوقف خواهدشد كه احاديث آن را بيان كرده‌اند. و اين علامت كه سال‌ها قبل معصومين(ع) با علم خدادادي براي ما بيان كرده بودند، عالمگير گشته است و فتنه‌ها و پريشاني‌ها انسان‌ها را به سوي اضطراب پيش مي‌برند.

7. بزك كردن مردان و تراشيدن محاسن

ريش تراشي روز گاري در ميان مسلمانان به ندرت ديده مي‌شد، اما اين موضوع اكنون در بسياري از كشورهاي اسلامي و غير اسلامي فراوان به چشم مي‌خورد. اگرچه اين چيزها حوادث كوچك و پيش پا افتاده است اما حكايت از راستگويي و غيب گويي امامان معصوم(ع) دارد كه هم بايد اين گفته‌ها را معجزه و دليل بر دانايي معصومين(ع) دانست و هم زمينه‌هاي ظهور است كه خود را براي ظهور مهيا سازيم، اين قضيه در روايتي چنين آمده است: «و قوله(ع) يشيدون القصور و الدور و يلبس الديباج و الحرير و يسفر الغلمان فيشنفونهم و يقرطقونهم و يمنطقونهم»[19]؛ امام فرمود: ساختمان‌ها و خانه‌هاي آسمان خراش برپا مي‌كنند؛ و جامه‌هاي ابريشمين بر تن مي‌كنند، و جوانان محاسنشان را مي‌تراشند و خود را چون زنان مي‌آرايند؛ گوشواره به گوش مي‌آويزند و پوشش‌هاي چون زنان در بر مي‌كنند.

و نيز بزك كردن و آراستن مردان يكي از سنت‌هاي زشت به حساب مي‌‌آمد كه اكنون درحال فراگير شدن است و گويا حديث يادشده به زمان ما اشاره دارد كه مردان بسياري خود را مي‌آرايند و گوشواره در گوش و لباس مخصوص زنان را بر تن مي‌كنند.

8. اكتفاي مردان به مردان

هرچه برخلاف طبيعت باشد همچون شنا برخلاف جريان آب است كه انسان را از پاي در مي‌آورد، از آنجا كه خداوند، همه چيز را هدفمند آفريده است در اكتفاي مردان به مردان (همجنس بازي) هيچ هدف عاقلانه‌اي وجود ندارد و طبع سالم از آن بيزار است اين كار از يك طرف از مصاديق فساد است كه در آستانة ظهور عالمگير مي‌شود و از طرفي معصومين(ع) روي اين مساله انگشت گزارده و به انسان‌ها گوشزد نموده‌اند تا براي آنكه اهل اشارت است، بشارتي باشد و خود را نيز آلوده به چنين چيزها نسازد اما متاسفانه امروز در بسياري از جوامع فراگير شده است ولي سنت پايدار خداوند اين است كه منحرفان، بويژه منحرفان جنسي را به هلاكت مبتلا سازد، همانگونه كه قوم لوط را زير و زبركرد: ﴿سنَّةَ اللَّهِ الَّتى قَدْ خَلَت مِن قَبْلُ وَ لَن تجِدَ لِسنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً﴾؛[20] سنت الهي از پيش همين بوده‏، و در سنت الهي هرگز تغييري نخواهي يافت‏.

پيامبر و امامان، سال‌ها پيش به اين نكته اشاره نموده بودند كه روزي اين فساد زمين را آلوده خواهدساخت: «وظهر المنكر و أمر أمتك به ونهوا عن المعروف، و اكتفي الرجال بالرجال، والنساء بالنساء، وصارت الامراء كفرة، وأولياؤهم فجرة وأعوانهم ظلمة، وذوي الرأي منهم فسقة»[21]؛ زشتي آشكار مي‌گردد و به آن فرمان مي‌دهند، و از معروف باز مي‌دارند مردان به مردان و زنان به زنان روي مي‌آورند حاكمان جزو كفار به حساب مي‌آيند و دوستانشان فاسقانند؛ يارانشان ستم پيشه‌اند و متنفذانشان تبهكاراننند.

اين پيش گويي معصومين(ع) به وقوع پيوسته و در برخي از كشورها برخي از اعمال زشت مانند همجنس بازي رسمي و قانوني شده است درحالي كه در گذشته ننگ و عار به حساب مي‌آمد ولي اكنون چنين نيست، از اين روي ظهور نزديك و نزديكتر مي‌شود و منتظران اميدوارتر.

9. افزايش طلاق

حادثة ديگري كه بنيان خانواده‌ها را ويران ساخته است، طلاق و جدايي ميان زنان و شوهران است. در هيچ وضع و زماني اينگونه طلاق وجود نداشته كه در عصر حاضر شيوع پيدا كرده است با آنكه مردم از امكانات و رفاه بيشتر برخوردار شده‌اند، اما بر جدايي‌ها ميان زنان و شوهران افزوده شده است به گونه‌اي كه آمار مي‌گويد: «ميزان شيوع پديدة طلاق در 40 سال گذشته در جهان 3 برابر شده است و در ايران از هر 1000 ازدواج حداقل 174 مورد طلاق مي‏گيرد.»[22]

در بارة طلاق در کشور آمريکا اين چنين گزارش مي‌شود: «با رقم 1،191،000، مورد طلاق در سال 1994 (4/6 نفر در هر 1،000 نفر)، آمريکا داراي بالاترين ميزان طلاق در جهان است[23]

به راستي اين آمارِ تكان دهنده بي‌سابقه است كه در احاديث آن را زمينه ساز ظهور دانسته‌اند:

«وَ تُحَلَّي الْمَصَاحِفُ وَ تَطُولُ الْمَنَارَاتُ وَ تَكْثُرُ الصُّفُوفُ وَ الْقُلُوبُ مُتَبَاغِضَةٌ وَ الْأَلْسُنُ مُخْتَلِفَةٌ ثُمَّ قَالَ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَحَلَّى ذُكُورُ أُمَّتِي بِالذَّهَبِ وَ يَلْبَسُونَ الْحَرِيرَ وَ الدِّيبَاجَ وَ يَتَّخِذُونَ جُلُودَ النَّمِرِ صِفَافاً ثُمَّ قَالَ فَعِنْدَهَا يَظْهَرُ الرِّبَا وَ يَتَعَامَلُونَ بِالْغِيبَةِ وَ الرِّشَا وَ يُوضَعُ الدِّينُ وَ تُرْفَعُ الدُّنْيَا ثُمَّ قَالَ وَ عِنْدَهَا يَكْثُرُ الطَّلَاقُ فَلَا يُقَامُ لِلَّهِ حَدٌّ وَ لَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً ثُمَّ قَالَ وَ عِنْدَهَا تَظْهَرُ الْقَيْنَاتُ وَ الْمَعَازِفُ وَ تَلِيهِمْ شِرَارُ أُمَّتِي»[24]؛ قرآن‌ها را زيور مي‌بندند و مناره‌ها را بلند مي‌كنند صفوف انبوه مي‌گردند و دل‌ها به هم كينه مي‌ورزند و دورويي رواج مي‌يابد آنگاه فرمود: در اين هنگام مردان امتم خود را به طلا زينت مي‌كنند و ابريشم مي‌پوشند و از پوست پلنگ بالاپوش مي‌سازند، سپس فرمود: پس از آن ربا آشكار مي‌شود معاملة آنان توأم با غيبت و رشوه است دين فرو نهاده مي‌شود و دنيا فرا مي‌رود آنگاه فرمود: در آن زمان طلاق فزوني مي‌يابد و حدي براي خدا برپا نمي‌‌شود از اين همه، گردي بر دامن كبريايش ننشيند آنگاه فرمود: در اين زمان زنانِ آوازخوان و انواع آلات موسيقي پديد مي‌آيند و نابكاران امتم به حكمراني مي‌رسند.

10. شيوع زنا

يكي از وقايعي كه معصومين(ع) از آن خبر داده اند شايع شدن زنا در ميان مردم است:

«ورأيت المؤمن محزونا محتقرا ذليلا، ورأيت البدع والزني قد ظهر، ورأيت الناس يعتدون بشاهد الزور، ورأيت الحرام يحلل ورأيت الحلال يحرم، ورأيت الدين بالرأي وعطل الكتاب وأحكامه»؛[25] و مؤمن را اندوهگين، فرومانده و ذليل مي‌بيني؛ بدعت و زنا را آشكار. و مردم را مي‌بيني كه به گواهي دروغ و باطل متوسل مي‌شوند حرام، حلال و حلال، حرام مي‌شود دين با معيار آرا و افكار مردمان سنجيده مي‌شود و كتاب و احكامش تعطيل مي‌گردد.

شيوع اين عمل نامشروع (زنا) آنقدر فراوان است كه دامن همة جوامع را گرفته و در بعضي از كشورها زشتي خود را نيز از دست داده است، به گونه‌اي كه در پيش چشم شوهران چنين كاري صورت مي‌گيرد اما غيرتي به جوش نمي‌آيد چنانكه يكي از دانشمندان آمريكايي نسل خود را حرامزادگان مي‌نامد.[26]

11. نكاح با حيوانات

از سنت‌هاي زشت زمان ما اين است كه عده‌اي همه چيز را مي‌خواهند در بوتة آزمايش بگذارند و هر چيزي كه لذت به حساب آيد به طرفش بشتابند هرچند با روح و منش انساني سازگاري نداشته باشد. از جملة آنها جمع شدن با حيوانات است كه در احاديث از زمينه‌هاي ظهور به حساب آمده است و ما هر روز مي‌شنويم و متاسفانه اين اعمال به نام آزادي و نام‌هاي زيباي ديگري مورد تشويق يك عده قرار مي‌گيرد و حكايت از سقوط انسان مي‌كند كه روح انساني در او افسرده است: «ورأيت الهرج قدكثر، ورأيت الرجل يمسي نشوان ويصبح سكران لايهتم بما الناس فيه، ورأيت البهائم تنكح»[27]؛ آشوب و هرج و مرج فراگير مي‌شود مردم شب و روز خمار مست‌اند به امور خلق اهتمام نمي‌ورزند و با چارپايان مي‌آميزند.

12. برهنگي زنان

يكي از چيزهايي كه در زمان ما فراوان بروز كرده است برهنگي و بدحجابي است مي‌بينيم زن‌ها لباس دارند اما بدن‌هايشان پيداست. اين مسأله يكي از زمينه‌هاي ظهور به حساب آمده است در كتاب «مجمع الزوائد» چنين روايت مي‌كند: «من أشراط الساعة أن يظهر الشح والفحش ويؤتمن الخائن ويخون الامين وتظهر ثياب تلبسها نساء كاسيات عاريات ويعلو التحوت الوعول»[28]؛ از نشانه‌هاي قيامت اين است كه آزمندي و زشت كاري آشكار مي‌شود، خيانت پيشه درستكار و درستكار خيانت پيشه انگاشته مي‌شوند و جامه‌هاي بدن نما پديد مي‌آيد كه پوشاننده نيستند و فرومايگان و اراذل فرازمند مي‌گردند.

13. كينه ورزي با علما

يكي ديگر از زمينه‌هاي ظهور اين است كه مردم مخالفت با علماي ديني را پيشة خويش مي‌سازند‌، كه اكنون به عيان مي توان ديد كه هر كسي اگر چيزي مي‌داند يا نمي‌داند به نحوي با آنان سر ناسازگاري دارد. البته جاي ترديد نيست كه هستند كساني كه در لباس مقدس، كارهاي ناشايستي انجام دهند و شايد عده‌اي از جانب دشمنان دين، دستور دارند كه دامن علما را لكه دار كرده، در نتيجه مردم را از دين و اسلام بيزار سازند. اما نتيجة مخالفت، زياني است كه متوجه مخالفان مي‌شود هم از اسلام دور مي‌افتند و هم فرمايش معصوم عملي مي‌شود: «إذا أبغض المسلمون علمائهم، وأظهروا عمارة أسواقهم، و تألبوا علي جميع الدراهم، رماهم الله بأربع خصال: بالقحط من الزمان، والجور من السلطان، والخيانة من ولاة الحكام، والصولة من العدو»[29]؛ آنگاه كه مسلمانان با علمايشان دشمني بورزند، بناهاي تجاري پي افكنند، به گردآوري پول سخت حريص باشند، خداوند آنان را به چهار خصلت گرفتار مي‌كند: كمبود وقت، ستم فرمانروا، خيانت سرپرستان امور و چيرگي دشمن.

14. كثرت آرا

زماني كه نه سخن از قرائت‌هاي مختلف بود و نه آراي فراوان، معصومين(ع) كثرت آرا را از نشانه‌هاي ظهور به حساب آورده‌اند: «يأتي علي امتي زمان تكثر فيه الآراء و تتبع فيه الاهواء و يتخذ القرآن مزامير و يوضع علي الالحان الاغاني يقرء بغير خشية»؛[30] بر امتم زماني فرا خواهدرسيد كه آرا افزايش مي‌يابد و از هوا[ي نفس] پيروي مي‌كنند، قرآن با ساز و آواز قرائت مي‌شود و با صداي خوش مي‌خوانند بدون ترس از خدا.

تا اينجا چهارده مورد از گفته‌هاي معصومين(ع) را بررسي كرديم، كه حوادث و تحولاتي را بيان مي‌داشتند. بسياري از آنها به وقوع پيوسته است يا در آستانة اتفاق افتادن است، و نمونه‌هايي از گفتار و پيشگويي‌هاي معصومين(ع) بود كه به اجمال گذشت اميدواريم خداوند منان ظهور آن حضرت را نزديك فرمايد تا دل‌هاي زخم خورده را التيام بخشد. خدا كند آن ماه درخشان از پردة غيب بيرون آيد و براي بشر خسته كاري بكند.

و السلام


 

پي نوشت‌ها

 



[1]. نهج البلاغه، م. محمد دشتي، مؤسسه انتشارات مشهور، قم، 1380. يازدهم، خ: 24.

[2] . قندوزي، سليمان بن ابراهيم،‌ ينابيع الموده لذوي القربي، دار الاسوه 1416ق. اول، ج: 3 ص: 252

[3]. خميني، روح الله، امامت و انسان كامل از ديدگاه امام خميني(ره)، تدوين: فروغ السادات رحيم پور، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1381. اول، ص: 363.

[4]. قمي، شيخ عباس،سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار دار الاسوه، قم، 1414ق. اول، ج: 7 ص: 358.

[5]. ر.ك. سليمان، كامل، يوم الخلاص، انوار الهدي، قم 1417ق. اول، ص: 481. 

[6]. خميني، روح الله، امامت و انسان كامل از ديدگاه امام خميني(ره)، تدوين: فروغ السادات رحيم پور، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1381 اول، ص: 363.

[7] . محمد مهدي، بيان الائمه للوقايع الغريبه و الاسرار العجيبه، مكتبة الاسلاميه، بيروت، 1408ق – 1988م. ج: 1 ص: 443.

[8] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، دار الفكر، بيروت، 1401 ه‍ - 1981 م. ج: 3 ص: 232

[9] . مجلسي، محمد باقر، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، 1404 ق. ج 25 ص 235   

[10] . مروزي،  نعيم بن حماد، الفتن تحقيق: سهيل زكار، دار الفكر للطباعه و النشر و التوزيع 1993م / 1414 ه‍  ص 162

[11] . محمد مهدي، بيان الائمه للوقايع الغريبه و الاسرار العجيبه، مكتبة الاسلاميه، بيروت، 1408ق – 1988م. ج: 2 ص: 323.

[12] . حلي، حسن بن سليمان، مختصر بصائر الدرجات، اول، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، نجف،1370ه‍ - 1950م. ص: 188.

[13]. مير جهاني طباطبايي، سيد حسن، نوائب الدهور في علامات الظهور، كتابخانه صدر، تهران، 1379. سوم، ج: 1 ص: 61.

[14]. نوري، خواجه، روانكاوي، اطلاعات – رتاتيو، 1342. ص:13.

[15]. كارنگي، ديل، چگونه بر نگراني و اضطراب پيروز شدم، م. علي ضرغام، انتشارات قدياني، تهران، 1379. اول، ص53

[16]. سوره احقاف :آيه 13 .

[17]. سوره يونس : آيه 62 .

[18]. سوره رعد : آيه 28 .

[19] . مازندراني، ابن شهرآشوب، المناقب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379ق. ج: 2 ص: 275.

[20]. سوره فتح: آيه 23 .

[21] . شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1405 ق - 1363ش. ص: 251

[22]. به نقل از سايت «دفتر مطالعات و تحقيقات زنان» تاريخ 15/ 5 / 1385.

[23] . ر ک .com .20http://www.persian  تاريخ 15 /5 / 1385.

[24] . عاملي، شيخ حر، و سائل الشيعه، مؤسسة آل البيت، قم، 1409 ق. اول، ج: 15ص: 348

[25] . كليني، محمدبن يعقوب، كافي، دار الكتب الإسلاميه، تهران، 1365. چهارم، ج: 8 ص: 39.

[26]. رك. بنياد پژوهشي غرب شناسي، آمريكا دنيا را به كدام سو مي برد؟ 1381. دوم.

[27] . عاملي، شيخ حر، و سائل الشيعه، مؤسسة آل البيت، قم، 1409 ق، اول، ج: 16 ص: 278

[28] . هيثمي، نور الدين، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، دار الكتب العلميه، بيروت، 1408 ه‍ . – 1988م. ج 7  ص 327.

[29].متقي هندي، كنز العمال ، تصحيح: شيخ بكري حياني، الشيخ صفوة السفا، مؤسسة الرسالة، بيروت 1409ق - 1989 م. ج6 1 ص 39  

[30] . مير جهاني طباطبايي، سيد حسن، نوائب الدهور في علامات الظهور، كتابخانه صدر، تهران، 1379. سوم، ج: 1 ص: 169.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:43  توسط محمد عارف صداقت  | 

ندبه‌هاي دلتنگي

اماما!

چه دل‌ها كه چون غنچه پرپر شد، خونابة دل در گلو نشست، بغض‌ها تركيدند، آرزوها بر دل ماندند، هم‌نفس‌ها از هم جداشدند، چه بسيار اميدها كه به يأس تبديل گشتند و آهي كه از كورة تفتيدة دل برخاست اما تو نيامدي!

و انسان! نه، انسان نما، با اندك قدرتي كه يابيد به خود باليد و غريد، دل‌هايي را شكست، ظلمي روا داشت.

يكي در سياهي شب به اندوه خوكرد، يكي در پس كوچة بي‌كسي سر به خشتي نهاد و آه عميقش شب تيره را به آتش كشيد، گرسنه‌اي رو به آسمان هم راز ستاره، شكم بر پشت چسبيده در انتظار نشست، و ناني ميسرش نشد، ولي چند قدم آن طرف تر در: همسايگي او بي‌دردِ گم شده در ميان نعمت، بي‌هيچ احساس مسؤوليت، با سفرة رنگين! مست شد، نعره زد، بي‌خود و بي‌خبر، از سيري و پرخوري خسته شد، ستم همه جا را گرفت ولي خبري از تو نيامد!

دلم سوخت، آتش گرفت، از درختي كه از بي‌آبي خشكيد و در كنارش مشك بر دوشي بود كه نه تنها آبش نداد بلكه خشكيدن و جان دادنش را تماشاكرد و لذت برد. خيمة شب شاهد بود كه انساني در خلوت، گلوي ديگري را فشرد و به زندگي‌اش پايان داد، هيچ كس برايش قطره اشكي هديه نكرد و در سوگش نگريست. روزگار بسي نظاره گر بود كه دل‌ها شكستند و نوميد و افسرده گشتند اما جاي پاي تو را نيافتند!

چه دل‌هاي خونين كه مملو از غم، به ياد تو خفتند، چه يتيماني كه به ياد تو نغمه سرودند، بلبلاني كه به اميد آمدنت بر تارهاي قفس بال زدند، تا پرهاشان شكست, اما قفس نشكست تا تو آيي و از قفس آزادشان كني، چه مظلوماني كه بر خاك نشستند و انتظار كشيدند تا دست نوازشت را بر سر احساس كرده، از گرمي آن مستانه زينند ولي بر روي خاك مردند و تو را نديدند!

دنيا مالا مال از ظلم گشت، عدل و داد غريبانه كوچيدند تا تو آيي و باز آيند، چه اشك‌ها كه به ياد تو بر گونه‌ها ريختند و از تو اثري نديدند، چه آه‌هاي سوزان كه درون را آتش زدند، چه عاشقاني كه به ياد تو در گوشه‌هاي زندان مظلومانه جان دادند، چه بي‌كساني كه يك‌سره تو را پاييدند و زير شلاق‌هاي زمانه كمرشان خم شد، چه زخم‌ها كه بي‌مرهم ماند و التيام نيافت، چه داغ‌ها كه بر جگر نشست، و خراش‌ها بر قلب، چه مادران قد خميده كه فرزند به خون نشستةشان را بوييدند، عطري از تو جستند و اما به مشامشان نرسيد!

اي يوسف تنها! انتظار به سر آمده، جان بر لب رسيده، دل‌ها پژمرده است، پرده از رخسار بردار، از ظالمان انتقام بگير و محبتي به مظلومان هديه آر! كه چون مرغك نالان در فراقت نشسته‌ايم و تلخي انتظار و سختي درد هجرانت را بر جان احساس مي‌كنيم:

«زبان خامه ندارد سر بيان فراق          

چگونه شرح دهم با تو داستان فراق!»

چرا نمي‌آيي؟ تو را به اشك يتيمان، دل شكستة بيوه زنان، آه سرد غريبان سوگند! مرهمي بياور تا بر خراش‌هاي جگر بگذاريم و بيا تا ديده بر دست نوازش گر باغبان بماليم، و اشك‌ها بر قدومت نثار كنيم.

اي آفتاب مكه! طلوع كن، ظلمت زداي، جهان را نور باران كن و زنجيرهاي شيطان را از اطراف كعبه بر چين، بقيع را از مظلوميت برهان و عمارت كن، مزار بي‌نشان مادرت را بنمايان، در كنارش زائر سرا بساز! اي خورشيد عالم تاب! تابان شو و جرثومه‌ها را از ميان بردار، اي طبيب دردمندان تاكي با درد بسازيم؟ بيا و نجاتمان بخش!

محبوبا!

در اين گوشة تنهايي چگونه بي‌تو به سر كنم؟! اشك‌هاي پر سوز نشان از دوري تو دارد! چگونه نبودنت را تفسير كرد كه جهان براي تو و در انتظار تو است، تو واسطة وجود عالمي، كجايي كه بهشت برين آنجاست، و دوزخ را معنايي نيست جز بي‌تو زيستن. اگر آيي مردم چشمان جاي پاي تو است، چرا عزم آمدن نمي‌كني!

اي عيساي زمان! نابينا گشته‌ايم تو را نمي بينيم؟! معجزه كن تا چشم تار ما بر جمال خورشيدت بيفتد، مي‌دانم تو در همه جايي آيا چشم‌هاي تار ما تحمل ديدن خورشيد تابناكت را دارد(؟!) تو هستي و ديدگان همچو من توان ديدن ندارد، زيرا: نگريستن بر مهر رخت كار هر كس نيست. اگر آيي راه تو را با سرشك، آب بپاشيم تا بر صورت زيبايت غبار ننشيند. بيا! اگر آيي با تو هزاران قصة ناگفته داريم، و اگر نيايي در دل خواهدماند. اگر آيي سفرة دل واكنيم با تو بگوييم غم دل را و اگر نيايي چه كنيم؟!

«اگر آيي دهمت جان ور نيايي كشدم غم         

من كه بايست بميرم چه بيايي، ‌چه نيايي»

اي شكسته بال! خوش باش كه نسيم اميد در صبحگاه زندگي‌ات مي‌وزد، شب سرد و ظلماني تو نيز به پايان مي‌رسد و اشك‌هاي تو مي‌خشكد، كه هيچ گاه نخشكيده بود، ناله‌هايت كه همواره بلند بود خاموش خواهدشد آنگاه كه او بيايد...

خواهدآمد، خواهدتابيد و جهان تيره را روشن خواهدكرد، و از يمن وجودش «عالم پير دگر باره جوان خواهدشد.» كه وعدة حتمي خداوند و زبان حال آن حضرت چنين است:

«نمي‌گويم چه هنگام از كدامين راه

ليكن باز خواهم گشت.»

و برايت وعدة ديدار گذاشت و اعلام كرد:

«نمي‌دانم كدامين روز آدينه

ولي با تو صبور منتظر،

آهسته مي‌گويم

سراي عشق را يك بار ديگر آب و جارو كن منم مهدي

دوباره باز خواهم گشت.»

او اگر نيايد روزگار هرگز روي زيبايي را نخواهدديد و اين ناممكن است او بايد بيايد تا درخت لبخند را در زمين دل‌هاي پژمرده بكارد:

«براي فهم زيبايي دوباره واژه خواهم ساخت

دوباره مزة لبخند را من بر لبان خشك خواهم راند.»

تولدت مبارك اي عزيز زهرا.

و السلام محمد عارف صداقت.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط محمد عارف صداقت  | 

غدير و دريا

از مقدس‌ترين مكان، كارواني از انسان‌هاي پاك باز مي‌گردند كه در كنار خانة خدا، چهره‌هاي جانشان را با آب زلالِ توبه از غبار گناه شستشو داده اند، كاروانيانِ خسته و مشتاق در زير گرماي سوزان آهسته گام بر مي‌دارند، در ميانشان حجت خدا است كه بارها براي مردم معرفي گشته است ولي اين بار آخرين باري خواهدبود كه در اين صحراي سوزان معرفي خواهدگشت و بدبخت و حقيقت خواه از هم شناخته خواهندشد و كاروان سالار اين كاروانِ مشتاق و خسته، پيام آور خدا است. كاروان منظم و با وقار به پيش مي‌رود گرد گام‌هاي شتران حاجيان پيامي است كه رقصان رقصان به سوي ديار ملايك يكي پس از ديگري پر مي‌كشند و دشت و دمن، دامن گسترده اند تا هماواي خوشاهنگ ترين سرود روزگار شوند و زيباترين زمزمة عشق را در كنار غدير بشنوند. و خورشيد گلگون مي‌تابد زيرا مي‌داند كه در چنين روزي، پنجره‌اي به آسمان گشوده خواهدشد؛ و نعمت باريدن خواهدگرفت و آنگاه «زمين سامان خود را باز مي‌يابد» و دين خدا به كمال مي‌رسد.

در صحراي سوزان و آتشين، در برابر غديري، چشمه سار علم توقف مي‌كند؛ گلبانگي به گوش مي‌رسد: همة كاروانيان درنگ كنند تا از غدير ولايت جرعه‌اي بچشند، دستاني به سوي آسمان بالا مي‌رود كه آسمانيان را به سرور و پاي كوبي فرا مي‌خواند. تابش آفتاب توان تاب است همگان تشنه‌اند، سزاست كه لبان خشكيده را از درياي بيكران، سيراب سازند. امتحان بزرگي برپا مي‌شود ـ بر خلاف ياران طالوت، ـ هر كه از كوثر زلال جرعه‌اي بنوشد، بر قلة پيروزي و قهرماني دست مي‌يابد. ندايي از نغمه سراي عشق بلند مي‌شود كه ميراث فطرت را در ميان بازماندگان شوريده حال به ارث مي‌نهد و به سينه‌هاي سرريز شده از بادة عشق اعلام مي‌كند:

«هركه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست.»

با اين سخن در گلستان‌ دل‌ها غنچه‌ها مي‌شكوفند و غدير به دريا مي‌پيوندد و از اين پس نامش جاودان خواهدماند زيرا كه ميزبان درياي علم و ايمان بوده است و خداوند هم، از آن جهت، غدير را براي سرايش ايمان و سرود پيوند با هستي را انتخاب كرده است تا بر كرانة دريا سفره‌اي بگسترد كه تا ابد انسان‌ها ريزه خوار آن باشند و نيز غدير را به اين دليل به عنوان ميعادگاه برگزيده است تا مردم با ديدن غدير و صحراي داغ آن، خاطرة محشر را به ياد آورند و بدانند كه در گرماي حشر علي(ع) همان دريايي است كه تشنگان را از هرم هلاك به سايه‌سار نجات مي‌رساند.

بعد از ابلاغ پيام الهي، در آسمان جشني به پا مي‌شود، و مؤمنان در زمين، از شادي سرشار مي‌شوند كه از دست دلدار مي نابِ ولايت سر ‌كشيده‌اند و از اين پس نعمت بزرگ الهي برايشان تمام مي‌گردد و دين خدا به كمال مي‌رسد؛ از اين رو آرام آرام بر گونه‌هاي گل انداخته و گر گرفتة عاشق پيشگان، قطره‌هاي اشك شوق فرو مي‌غلطد، ولي نفاق پيشگان در درياي مواج و عميقي از اندوه و ظلمت دست و پا مي‌زنند، تا آنجا كه تاب تماشاي چنين صحنه را ندارند و از خداوند تقاضاي عذاب و نابودي مي‌كنند: ﴿سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ﴾ اولين گام غدير با هلاكت دشمنان و شاديِ دوستان غدير، به اتمام مي‌رسد و جان‌هاي مؤمنان از خم غدير مست و سرشار مي‌شوند و حسان شعري مي‌سرايد همرنگ جاويدانگي كه با حقيقت همراه و همگام گشته است.

چه زيباست كه در كويري عطشناك، غديري در يا را مهمان كرده است، مهمانِ عزيزي كه بر چشمان غدير نور مي‌افشاند. و مائدة آسماني به دستش گسترده مي‌شود.

آري اينجا غدير است و مكاني براي نرد عشق باختن. غدير هم از اين پس نامي است براي عيد با بركت، نام ماندگار و مقدس  كه تا پايان جهان به نيكي از آن ياد مي‌كنند كه اين خاصيت حقيقت است و هر كه با او پيوند بر قرار سازد ماندگار خواهدماند. غدير هم جاويد خواهدبود تا درياي ديگري بيايد و بادة خونرنگ خم غدير را در رگ‌هاي مردة زمين و زمان جاري سازد. و غدير را از مظلوميت برهاند.

غنچه زدن غدير را بر شاخسار زمان به همة دلدادگان غدير تبريك مي‌گويم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:19  توسط محمد عارف صداقت  | 

غروب غمگين

كاروان محزون نور، در غروب غمگين با پاهاي تاول بسته آهسته راه مي‌پيمايد. آسمان تيره است و با چشمان اندوه بار اين كاروان خسته را نظاره مي‌كند، خورشيد تيره غم‌نامة يك زن قهرمان را مويه كنان مرور مي‌كند، زمين سخت آشفته و اوضاع به‌هم ريخته است، هر يك از فرشتگان چندين نيستان ناله دارند زيرا يگانه حجت خدا در روي زمين با آه سوزناكي به سوي سرنوشت محتوم ـ كه همان شهادت در سرزمين كربلا است ـ به پيش مي‌رود، ابرها بس كه دلگيرند بي‌قرار و با رنگ خونين از اين سو به آن سو مي‌دوند، زمين لرزان، و به قضاي الهي تن در داده است. وگرنه تحمل چنين اندوه سنگين ناممكن است، و نزديك است آسمان از جنايتي كه به وقوع مي‌پيوندد فروريزد. چگونه مي‌توان آن حادثه را به تصوير كشيد كه دست ياراي نوشتن و قلم توان تحرير آن را ندارد.

اين كاروان پر از غصه مي‌رود تا در پهنة هستي عشقي بيافريند كه امام حسين7 خداي آن عشق و زينب پيامبر آن است. ايام حج و قرباني است ديگران رفته‌اند تا سنگ و گل را ببوسند و گوسفنداني را در خانة خدا قرباني كنند اما اين ناخداي كشتي عشق مي‌رود تا در پاي عشقبازي سر و عزيزانش را قرباني محبوب كند و حيات جامعة اسلامي را با خون تامين نمايد، زيرا جامعة اسلامي در حال احتضار به سر مي‌برد و نيازش به خون است تا دو باره زندگي‌اش را بازيابد، چه كسي بايد خون بدهد، اكنون كه كسي براي اين قرباني آماده نيست بايد طبيب، و آفريدگار عشق، خود و عزيزانش را در راه هدف بزرگ تقديم كند.

ديگران رفته‌اند تا خانة خدا را طواف نمايند اما امام حسين7 آمده است تا در كربلا خدا را ملاقات كند، ديگران رفته اند تا افتخار حاجي شدن را به دست آورند اما او آمده است تا دل را به دست آورد و حركت امام حسين7 اين پيام را دارد كه با تكيه زدن شخصي همچون يزيد بر مسند خلافت، حج فلسفه‌اش را از دست داده است.

قربانگاه امام حسين7 سرزمين كربلا است، ابراهيم و اسماعيل‌هاي ديگري به اينجا آمده‌اند تا به نداي حق لبيك گويند، ‌ابراهيم بدون قرباني، مدال افتخار «خليل» بودن را دريافت، اما از ديدن چنين صحنه انگشت حيرت بر لب نهاده و احسنت گويان حسين7 را مي‌ستايد، چگونه خداي ابراهيم حسين7 را برتر از ابراهيم قرار ندهد درحالي‌كه كودك و جوانش را در قربانگاه آورده است.

روز عاشورا مي‌رسد و زمين و زمان بغض در گلو دارند، پيامبر و فاطمه و علي: آغوش گشوده‌اند تا از مهمانان در خون طپيده استقبال نمايند. آه چه دستي بود كه حقيقت را سر بريد و چه تيري كه جرات كرد بر گلوي نازك و سپيد علي اصغر بنشيند گرچه گلوي كوچك علي اصغر پاره شد اما رشتة خونش دامن تاريخ را گلدوزي كرده، زينت آن گشت و اين نا جوان مردي تا ابد براي يزيد و يزيديان باقي ماند، گرچه حقيقت بر سر ني شد اما بلند تر از هميشه نمايان گشت.

زينب از اين پس تنهاست، با كوهي از مشكلات، هر گلي اين همه جفاي خار ببيند پژمرده مي‌شود اما زينب ام ‌المصائب و دست پروردة زهرا است و از مادر اين صبر و رنج كشيدن را به ارث برده است كه اين فرمودة مادر زينب است:

صبت عليّ مصائب لو انها                     صبت علي الايام عدن لياليا

آنقدر رنج ديده‌ام كه اگر بر روزگار تحميل مي‌شد به شب تيره مبدل مي‌گشت.

از اين پس پيام عاشورا بر دوش زينب است تا بيان كند كه: عاشورا با رنگ خون توأم و با شهادت همزاد است كه اگر شهيد كربلا و خون پاكش نبود، چه كسي در دل سنگرها آلاله مي‌كاشت، تا عطرش فضا را معطر سازد و اگر خون شهيدان نينوا نبود لاله‌هاي وحشي بيابان را چه كسي آبياري مي‌كرد و درخت خشكيدة عدالت را كه سيراب مي‌نمود، اگر خون گلوي اصغر نبود صحراي بي‌رونق انسان از چمن خالي بود و نسيم سحر با كدامين گل خوشبوي راز مي‌گفت و لب به سخن مي‌گشود؟ اگر خون شهيدان دشت حادثه نمي‌بود شمشير بران ظالم را چه كسي مي‌شكست؟ و بالاخره اگر خون نمي‌بود عاشورا از كجا پديد مي‌آمد به راستي كه شهيد علم مقاومت و شهادت ميراث دشنه بردوشان و ابر مردان تاريخ است. شهادت تولدي است زيبا و وصالي كه كابين آن نقد جان است و شهيد كبوتر سبكبال وصال است كه شاخه گلي را براي محبوب به ارمغان مي‌برد، و سنگر شهيد ميعادگاهي است كه عاشق از آنجا به سوي آسمان معرفت اوج مي‌گيرد، و تا بدانجا مي‌رسد كه در وهم نمي‌گنجد. و خون ماية حيات است كه هرگاه از جريان باز ايستد، باعث مرگ مي‌شود در جويبار جامعه‌اي كه در راه ارزش‌ها خون جاري نگردد راكد و فرو بسته خواهدماند از اين روي خوني كه در كربلا ريخت خون خدا نام گرفت تا ارزش آن را به اثبات رساند نمي‌دانم از كجا آغاز بايد كرد؟ صحنة كوتاه كربلا يك مكتب پيام دارد پيامش همانند پيام نمايش عملي‌اي كربلاست، كربلايي كه تاسيسش: «نه فقط بهر ماتم» بلكه: «دانش سراي مكتب اولاد آدم است»

كربلا سرزميني است كه حسين7 در آن «سپهسالار» عشق, و زينب قهرمان آن است, اين تاتر مقدس و اين نمايشنامة كه هر سال يك بار به نمايش در مي‌آيد براي چيست؟ آيا براي اين است كه كربلا را در خاطره‌ها زنده كند؛ يا جنبة عاطفي آن را به نمايش بگذارد كه چگونه بر اطفال بي‌گناه ظلم شد؟ قطعا نه! بلكه تكرار يك درس است, درس آزاد زيستن، حرفة آدم بودن, و پيامش اين است كه: «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا و كل شهر محرم»

اين نمايشنامه‌اي كه هر سال تجديد مي‌شود، پيامش همان پيام عاشوراي سال 61 هجري قمري است. پيامي كه تا انسان هست خواهدبود, پيام آزادي, تجديد ميثاق با آزاد مردان, تجديد عهد با پيام عشق, كه مي‌توان در هر سرزمين كاشت و از جوانه‌هاي آن استفاده برد. پيام عاشورا اين است كه تا يزيد، بيداد، طغيان و ظلم هست, حسين, ظلم ستيزي، دادگري، نيز خواهدبود, و هر روزي كه ظالم و آزاده در افتد، آن روز عاشوراست. و در هر سرزميني كه آرمان حسيني با اهداف پست يزيدي برخورد, همانجا كربلاست و در هر ماهي كه اين پيام، عملي شود همان محرم است كه:

«همه جا خانة عشق است چه مسجد چه كنشت» 

در كربلا مرگ را به تمسخر و بازي گرفتند تا زيستن را به ارمغان آورند. و در آنجا مكتبي تأسيس كردند كه انسان‌ها را به سوي انساني زيستن فرامي‌خواند, گرچه حسين7 را در كربلا به شهادت رساندند ولي از خونش لاله‌هاي عشق روييد؛ و گرچه پرچم ابالفضل را بر زمين افكندند ولي آزادي با رنگ خون ثبت شد و جهان را تحت پوشش قرارداد, يزيد، امام حسين7 را نكشت، خود را نابود كرد، زيرا حسين7 زنده است, آرمانش بلند، نامش هم‌پاي آفتاب، نوراني و در اوج عظمت؛ و مانند آرمانش بلند است. از اين رو ياد كربلا و زنده نگهداشتن عاشورا زنده نگهداشتن ارزش‌ها و عشق است.

عاشورا رنگ خون دارد، كه رنگ عصيان، طغيان و پيروزي در برابر طغيان است عاشورا طغيان مقدس است در مقابل بيداد، در برابر طغيان خبيث, عاشورا تقابل دو طغيان است كه منطق يكي خون و عشق و منطق آن ديگر، زر, زور, تزوير, فريب و نيرنگ و طغيان در برابر داد و عدل است, يكي از سلالة ابراهيم و طغيانش در برابر بت و بت گري و آن ديگر از سلالة نمرود و طغيانش بر ضد خدا، توحيد, ارزش‌ها و بالاخره هرچه خوبي است, و اين دو جريان ادامه دارد كه:

«رگ رگ است اين آب شيرين, آب شو       

در خلايق مي‌رود تا نفخ صور»

 باز هم عاشورا رسيد كربلاييان كجاييد كه درخت پربار ارزش‌ها تشنه است تا با خون سيراب گردد و با شهادت آذين بندي شود؟

محمد عارف صداقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:3  توسط محمد عارف صداقت  |